#کوه_پنهان_پارت_219


مریم _ با عرض شرمندگی یه کمی خانومانه بود ..

پیمان _ که اینطور !!

بعد هم با صدای بلند خندید .. از ایینه به بهنود هم نگاه کردم .. بدون اینکه به ما نگاه کنه .. به روبه روش چشم دوخته بود و ل*بخند میزد ..

بلاخره رسیدیم ..

با کمک مریم لنگون به سمت ورودی ساختمان رفتم و بهنود و پیمان هم به دنبالمون میومدن ..

همتا با شنیدن صدای ماشین بیرون اومده بود .. به سمتم دوید و با احتیاط خودشو توی ب*غ*لم جا کرد ..

محکم ب*غ*لش کردم و روی موهاش و ب*و*سیدم ..

وقتی ازم جدا شد .. با لحنی که بینهایت شبیه به من بود گفت :

همتا _ سارا جون چند بار بگم شیطنت نکن .. عزیزم تو دیگه بزرگ شدی .. شیطنت برای بچه هاست ..

همه با صدای بلند خندیدیم ..

با انگشت به بینیش ضربه زدم ..

امان از وقتی که بچه ها حرفهای خودت و بهت برگردونن !!!

همرازم که توی ب*غ*ل پدر جون بود .. خودش و بهم رسوند با زبون قشنگش ازم گلایه کرد که تنهاش گذاشتم ..

چند بار ب*و*سیدمش و ازش عذر خواهی کردم ..

نمیتونستم با وجود همراز توی آ*غ*و*شم راه برم .. خواستم بذارمش زمین که گریه کرد .. میترسید که بازم تنهاش بذارم ..

ب*غ*ل هیچ کس نرفت .. اما در مقابل بهت و حیرت همگان ب*غ*ل بهنود رفت ..

غم عالمو به دلم نشوند .. این بچه خیلی به بهنود وابسته شده بود و منو از اینده و نبودش میترسوند ..

با فشاری که مریم به بازوم اورد متوجه موقعیتم شدم ..

بهنود همراه همراز وارد سالن شده بودن و منم با کمک مریم و رعنا وارد سالن شدم ..

داخل سالن که شدیم .. من مجبور بودم که به نصیحت های همه ی اهالی گوش بدم ..

جال*ب اینجا بود که مریم و پیمان اصلا به روی خودشون نمیاوردن که اونا هم توی این عملیات حضور داشتن !!!!

اما من گیج تر از اونی بودم که چیزی از نصایحشون و به یاد بسپارم ..

بنابراین اجازه خواستم که به اتاقم برم و تا زمان شام کمی استراحت کنم .

پدر جونم باگفتن اینکه بعد از شام میخواد مطل*ب مهمی و با همه در میان بذاره ازم خواست که بعد از کمی استراحت حتما پایین برم ..

کمی دلشوره داشتم .. یه جوری مطمئن بودم که این مطل*ب حتما به من مربوط میشه .. همینم باعث شده بودکه ضربان قل*بم تند بزنه ..

اما با وجود مسکن های قوی که مصرف کرده بودم خیلی زود به خواب رفتم ..

باحس اینکه همراز توی ب*غ*لم از خواب بیدار شدم ..


romangram.com | @romangram_com