#کوه_پنهان_پارت_218

توی فاصله ای که تا اومدن بهنود و پیمان ایجاد شده بود .. مجبور بودم به توهمات عاشقانه ی مریم راجع به رابطه خودم و بهنود گوش بدم ..

تکذیب هم فایده ای نداشت و اون حرف خودش و میزد .. محبت بهنود و به جای تعصبش برداشت کرده بود ..

من دوست نداشتم به این چیزها فکر کنم .. ذهن خستم به اندازه ی کافی درگیر و متلاشی بود ..

روحم ضعیف بود .. به قدری که به هر چیزی چنگ بزنه ..

ولی من تصمیم نداشتم بهش این اجازه رو بدم ..

حالا مریم داشت با حرف هاش قل*ب سرکش منو تحریک میکرد .. همین باعث شد که برای اولین بار فریادی برسرش بزنم ..

فریادی که بیشتر از مریم خودمو رنجونده بود .

برگشتم بهش نگاه کردم .. توی سکوت داشت به بیرون نگاه میکرد ..

دوست نداشتم ناراحتش کنم .. ولی این کارو کردم ..

اونم در مقابل فریادم تنها جمله ای که گفت :

مریم _ متاسفم سارا با فریادت سر من هم نمیتونی چیزی و تغییر بدی .

بعدم دیگه هیچی نگفت ..

وقتی هم بهنود اومد خواست دوباره به من کمک کنه .. در مقابلش ایستاد و گفت که خودش میتونه کمکم کنه ..

میدونستم حالمو درک میکنه .. حتی بهتر از خودم ..

اما حرف هاش راجع به بهنود ازارم میداد .. چون فقط به خودم مطمئن نبودم ..

تنها راه حل ممکن و دوری میدونستم که این مسایل و حرفها مانع از تحققش میشد ..

اما با همه ی این احوال حق نداشتم ناراحتش کنم .

دستاشو که روی پاهاش بود گرفتم تا توجهش بهم جل*ب شه ..

نگاهم کرد .. یه نگاه دلخور ..

میدونم حق داشت ، اما منم توی شرایط خوبی نبودم ..

پشیمان ترین نگاهم و بهش دوختم و با حرکت ل*بم ازش عذر خواستم ..

طاقت ناراحتیش و نداشتم ..

ل*بخندی به روم زد ..

از وقتی که با هم دوست شده بودیم .. دلخوری داشتیم ، اما قهر نه .

هنوز به هم نگاه میکردیم که با صدای پیمان که روی صندلی جلو کنار بهنود نشسته بود .. به خودمون اومدیم ..

از ایینه ی جلوش داشت نگاهمون میکرد ..

پیمان _ میشه به ماهم بگین که چی باعث شده شما خانما اینجوری ل*بخند ژکوند به هم بزنید ..

منتظر پاسخ نگاهمون کرد .

romangram.com | @romangram_com