#کوه_پنهان_پارت_217
پیمان _ اونجوری که تو ضعف کردی گفتم به سلامتی مردی !!
_ به کوری چشم بد خواهان هنوز نفسی میاد و میره ..
پیمان _ الهی شکر .. ولی سارا عجب شانسی اوردیم که تو افتادی و فلج شدی !!
بهنود _ ساکت شو پیمان .. مثل اینکه بازم دلت کتک میخواد ..
پیمان _ به جون بهنود راست میگم .. اگه این اتفاق نمیافتاد الان ما زنده نبودیم ..
پسر عاشقه بد از دستمون شاکی بود ..
با یاد اوری اون صحنه همگی زدیم زیر خنده ..
یه دفعه یاد همتا و همراز افتادم ..
_ مریم همتا و همراز کوشن ؟!!
مریم _ فرستامشون با رعنا برن خونه .. بیمارستان راهشون نمیدادن ..
_ همراز خیلی گریه کرد ؟!!
به جای مریم پیمان جواب داد :
_ کمی گریه کرد ولی بعدش به شیر کاکائو فروختت ..
خندیدم ..
_ ای خائن !!!
مریم _ عوضش همتا خیلی بیتابی کرد .. مجبور شدیم بیارمش تورو ببینه .. تا وقتی ندیدت راضی نشد با رعنا بره ..
یه ل*بخند تلخ زدم .. وابستگیش به من خیلی زیاد بود ..
بهنود که داشت به نسخه ای که دکتر برام نوشته بود نگاه میکرد ، گفت :
بهنود _ نگران نباش عزیزم الان میریم خونه .. میبینیشون ..
مریم فشاری به دستم اورد و ل*بخند مرموزی زد که حدس زدم به خاطر لحن بهنود و عزیزم گفتنش بود ..
هنوز به لحن بهنود عادت نکرده بود .. خیال پردازی میکرد ..
توی دلم به سادگیش پوزخند زدم ..
با پشت چشمی که براش نازک کردم .. دستامو از دستش جدا کردم ..
بهنود _ مریم .. لطفا کمکش کن .. اماده شه ، فکر کنم مرخص باشه .. منو پیمان میریم که کارای ترخیص شو انجام بدیم ..
مریم _ باشه ، حتما !!
توی ماشین نشسته بودیم و داشتیم برمیگشتیم خونه ..
خیلی خسته بودم .. جسمم که نه .. ولی روحم خسته شده بودم ..
romangram.com | @romangram_com