#کوه_پنهان_پارت_216
نمیفهمیدم چی میگفت .. فقط اصوات نامهومی از جملاتش توی ذهنم میپیچید ..
بعد از چند ثانیه هم که قطع شد و دیگه هیچی نفهمیدم ..
با حس سوزش چیزی توی دستام چشمام و باز کردم ..
یه خانمی و دیدم که با ل*باس سفید بالای سرم ایستاده بود و داشت سوزن سرم و از دستم جدا میکرد .. روی مقنعه اش یه اسم نوشته شده بود ..
"ملیکا رستمی "
داشتم بهش نگاه میکردم صورت زیبایی داشت .. چشم و ابروهای مشکی ،
پوست سفیدی داشت که به واسطه ی مقنعه ی مشکی روی سرش بیشتر خودش و نشون میداد ..
همچنان مشغول ارزیابی صورتش بودم که متوجه چشمای بازم شد ..
ملیکا _ اِاِاِ عزیزم بیدار شدی ؟! خوبی خانمی ؟!
صدای قشنگی هم داشت که باعث شد یه ل*بخند روی ل*بم بشینه ..
با باز و بستن چشمام گفتم که خوبم ..
کمی سوزش توی پام حس میکرد ولی به قدری نبود که نشه تحمل کرد ..
ملیکا _ شنیدم شیطونی کردی ؟! شوهرت که خیلی شاکی بود ..
بعدم با یه ل*بخند قشنگ اضافه کرد .. برادرش و زنش و خیلی دعوا کرد .. خدابه دادت برسه .. اگه میخوای زنده بمونی باید از حربه های زنانه ات استفاده کنی ..
از لحن شیطونش خنده م گرفت ..
دلم میخواست بهش بگم "تو اگه دَم پَره ما بودی لات خوبی میشدی داش!!"
اما خانمی به خرج دادم .. با گفتن "حواسم هست" .. خیالشو از بابت بهنود راحت کردم ..
ملیکا _ خوبه عزیزم .. پس من برم بهش بگم بهوش اومدی .. تا الان همشون اینجا بودن .. تازه رفتن بیرون .
_ باشه مرسی !!
پرستارا هم برای خودشون عالمی دارن هاااا !!!
چند دقیقه ی بعد بهنود وارد شد .. پشت سرش هم پیمان با سرو صدای زیاد و مریم وارد اتاق شدن ..
پس منظورش از زنش ، مریم بود .. آی مریم چه ذوقی کنه .. به عنوان همسر پیمان شناخته شده !!!
مریم سریع خودش و بهم رسوند و کنارم روی تخت نشست ..
بهنودم روی صندلی کنار تختم نشسته بود .
پیمان _ وای سارا هنوز زنده ای ؟!
خندیدم .. نگاهم به سمت بهنود رفت .. با ل*بخند داشت نگام میکرد .. پس اوضاع اون قدرها هم که ملیکا میگفت بد نبود ..
وقتی دید دارم نگاش میکنم .. دستام و گرفت توی دستاشو حالم و پرسید ..
منم به تکون دادن سرم اکتفا کردم .
romangram.com | @romangram_com