#کوه_پنهان_پارت_215
تازه بعد از خارج کردن شیشه از پام دردش خودشو نشون داد و باعث شد یه جیغ بکشم ..
پیمان که از همه به من نزدیک تر بود .. سریع خودش و بهم رسوند ..
ضعف کرده بودم .. حس میکردم جونی توی بدنم نبود .. فشارم به خاطر بیخوابی دیشب پایین بود ، حالا هم با این اتفاق به شکل ضعف خودش و نشون داد ..
پیمان _ سارا خوبی ؟! چی شدی یه دفعه ؟!
پاهام و توی دستاش گرفت و مشغول بررسیش شد ..
پیمان _ اخه دختر چرا شیشه رو از پات دراوردی ...
در حالی که سعی میکرد با فشار از خونریزی جلوگیری کنه ادامه داد:
_ باید بریم درمانگاه .. نیاز به بخیه داره ..
ضعف نمیذاشت چشمام و باز نگه دارم .. اما صداها رو میشنیدیم .
وقتی دید جواب نمیدم و چشمام بسته است .. مچ دستامو توی دستش گرفت و سعی کرد نبضم و بگیره ..
پیمان _ وای فشارتم پایینه ..
حس کردم دستاشو زیر پام اورد که بلندم کنه که صدای داد بهنود اومد ..
بهنود _ بهش دست نزن ..
صدای جیغ همراز و گریه همتارم میشنیدم ..
پیمان _ فشارش افتاده .. باید ببریمش درمانگاه ..
بهنود _ خودم میارمش ..
پیمان _ تو همراز و بیار که داره جیغ میکشه ..
بهنود با داد _ به جهنم ..
تو اونا رو بیار .. من سارا رو میبرم ..
در همین حینم من روی دستاش بلند کرد و دوید ..
درحال دویدن صداشو که نگرانی توش موج میزد ، میشنیم که درحال غرزدن بود ..
شانس اوردم که حالم خوب نبود ... وگرنه یه تنبیه جانانه از طرفش در انتظارم بود ..
اما نگرانیه توی صداش یه حس خوبی بهم میداد ..
دلم میخواست میتونستم چشمام و باز نگه دارم به بهنودِ نگران نگاه کنم ..
اما با تمام سعیم فقط اندک تکونی بود که پلکای بستم خورد ..
اما اون ندید .. چون همچنان داشت میدوید و بی توجه منو به خاطر شیطنتم سرزنش میکرد و برای پیمان خط و نشون میکشید ..
صداش هرلحظه دورتر میشد ..
romangram.com | @romangram_com