#کوه_پنهان_پارت_214

اما از گوشه ی چشمام میدیم که بهنود داره بهم نزدیک میشه ..

با چند گام خودشو بهم رسوند و بدون هیچ حرفی همراز و از ب*غ*لم گرفت ..

بعد هم که رفتیم که نهار بخوریم ..

بهنود در تمام مدت کنار من قدم برمیداشت .. اما من سعی میکردم خودمو با مریم و همتا که داشت از صحنه هایی که دیده بود و تعریف میکرد.. مشغول کنم ..

اونم دیگه چیزی نمیگفت .. انگار فهمیده بود که نمیخوام باهاش حرف بزنم .. فقط بدون اینکه با من حرف بزنه کنارم میایستاد و با پیمان یا گاهی با بابک صحبت میکرد ..

توی رستوران اینقدر پیمان و مریم کل انداختن ما بلند خندیدیم که اخر صدای همه در اومد .. مجبور شدیم اونجا رو ترک کنیم ..

ال*بته بهتر بگم که بیرونمون کردن !!!

........................

تازه به ساحل رسیده بودیم .. ساحلش تقریبا خصوصی بود .. اما یه قسمتی بالاتر از اینجا وسایل بازی بادی گذاشته بودن .. که بچه ها استفاده کنن.

اما این قسمت تقریبا رفت و امد کم بود .

چند تا از جوونا نشسته بودن و صدای گیتار و اوازشون به گوش میرسید ..

پیمانم به وجد اومده بود و داشت میگفت که شب بریم ساحل کنار ویلا تا برامون هنرنمایی کنه .. در همون حالم چشمش خورد به یه دختر پسر جوون که در حال ب*و*سیدن همدیگه بودن .

با دیدن این صحنه نیشش باز شد و به من اشاره کرد که اذیتشون کنیم ..

من چون بچه ی خوبی بودم مخالفت کردم .. ولی خوب پیمان رفیق ناباب بود و منو از راه به در کرد .. اصلا به ولیم ( بهنود ) که سعی داشت منصرفم کنه توجهی نکردم ..

من و مریم که بیماری مردم ازاری داشتیم .. حالا یکی پیدا شده بود که از ما هم بیمار تر بود .. دیگه قابل کنترل نبودیم ما ..

پاکت چیپس همتا رو برداشتم و توشو باد کردم .. به سمت دختر و پسر رفتم و پشتشون ایستادم .. مریم و پیمانم روبه روشون ایستادن .

حیونیا اینقدر غرق ل*ذ*ت بودن که اصلا متوجه ما نشدن ..

با شمارش پیمان پاکت و ترکوندم .. اون دوتا هم مثل این سرخ پوست و دورشون میچرخیدن و از خودشون صدا در میاوردن ..

عجب صحنه ای بود .. دلم میخواست از خنده بترکم ..

دختر پسره همچین از هم جداشدن که فکر کنم دیگه هیچ وقت توی ملاعام از این غلط ها نکنن !!!!

دختره سرشو توی سینه ی پسره پنهان کرده .. تا مثل بید میلرزید .

پسره هم از ترس تا چند ثانیه از جاش تکون نخورد و گنگ به حرکات ما نگاه کرد .. بعد از چند دقیقه خودشو پیدا کرد و با یه داد بلند شد ..

ما هم هرکدوم به سمتی فرار کردیم ..

داشتم با صدای بلند میخندیدم که یه دفعه صدای اخم هوا رفت ...





از شدت سوزش روی زمین نشستم .. به پاهام نگاه کردم .. شیشه ی دلستری که شکسته بود .. از کفش هام هم گذشته بود پای راستمو بریده بود .. فکر کنم زیر شن ها بود که ندیده بودمش .

خم شدم و بدون توجه به شیشه کفشم و دراوردم که باعث شد شیشه هم از پام خارج بشه و خون با فشار از پام خارج بشه ..

romangram.com | @romangram_com