#کوه_پنهان_پارت_212
ل*بخندم پهن تر شد .. کلا دیدن خجالت مریم یکی از رویداد های نادر بود که الان میتونستی ببینی ..
مریم که دید دارم میخندم زیر ل*ب گفت : زهر مار هرچی میکشم از دست تو اون شوهر مونگلته .. پاشو برو حاضر شو تا این دوباره نطق نکرده ..
همون لحظه هم پیمان خواست دوباره شروع کنه .. که میون حرفش رفتم و بلند شدم .. با گفتن جمله" میرم حاضر شم " موافقتم و اعلام کردم .
پیمان هم به خاطر شکست دادن من مقابل دیگران تعظیم کرد .. احتمالا فکر کرد طلای المپیک و گرفته .. والا.
همراز و توی ب*غ*لم جابه جا کردم .. برگشتم سمت همتا که کنار بهنود ایستاده بود و دستاش توی دستای بهنود بود .. اشاره کردم که همراهم بیاد تا حاضرش کنم .
داشتم از پله ها بالا میرفتم که متوجه شدم بهنود و پیمانم دارن همراه همتا میان تا ل*باسشون و عوض کنن.
بدون توجه به اونا وارد اتاقم شدم .. بین ل*باس های همراز دنبال ل*باس مناسبی گشتم ..
از بین ل*باس های همراز یه بلوز بهاره ی استین بلند ابی و یه دامن لی با ساپورت ابی اورده بودم .. که از همه گرم تر بود ..
همتا هم یه شلوار برمودای سفید پوشوندم با تاپ پشت گردنی قرمز ..
موهای هردو رو هم خرگوشی بستم ..
خودمم یه مانتو کوتاه ابی پوشیدم با جین سورمه ای و شال همرنگش ..
داشتم توی ایینه به خودم نگاه میکردم .. به خاطر بی خوابی دیشب زیادی رنگ پریده به نظر میرسیدم ..
کمی ریمل به موژه هام زدم .. مداد ابی رو هم توی چشمام کشیدم .. یه رژگونه ی محو هم زدم و با برق ل*ب ارایشم تکمیل کردم .
با صدای همتا که گفت : عمو ل*باسم خوبه .
به سمت در برگشتم .. بهنود و دیدم که با ل*بخند داشت نگاهش میکرد ..
بهنود _ ای جانم چه ناز شدی عروسکم .
همتا معلوم بود خوشش اومده یه چرخ زد و به سمت بهنود رفت و دستاشو گرفت ..
همرازم به تقلید از همتا چرخید .. گفت :
_ منم علوسک شدم ...
الهی فداش بشم دلم ضعف رفت براش ..
بهنودم حالی بهتر از من نداشت .. چون بلافاصله دستاشو باز کرد و همرازو کشید ب*غ*لش ولی سریع نشست روی زانوهاشو همتارم ب*غ*ل کرد و گفت :
_ وای خدا چه عروسک هایی دارم من .
از این همه شعورش ل*ذ*ت بردم .. واقعا پدر خوبی میشد .. اگر می موند !!!!
داشتم با ل*ذ*ت به اون سه تا توی آ*غ*و*ش هم نگاه میکردم که پیمان از راه رسید و همتا رو از ب*غ*ل بهنود کشید بیرون و به سمت پله ها رفت ..
بعد از رفتنش بهنود با ل*بخند نگام کرد .. چشماش برق میزد .. فکر کنم از چهره ی ارایش کردم خوشش اومده بود ..
از همون نگاه هایی که باعث میشه گونه هات رنگ بگیرن .
پرسید : حاضری ؟!
فقط سرمو تکون دادم .. اونم اشاره کرد که بریم ..
romangram.com | @romangram_com