#کوه_پنهان_پارت_211






با سقلمه ای که مریم به پهلوم زد به خودم اومدم .. تازه متوجه شدم که چند دقیقه ای به بهنود خیره موندم .

در تمام این دقایق اونم نگاهش به من بود .. چهره اش نشون میداد که مشغول فکر کردن ..

نگاهم و ازش گرفتم .. اونم بدون توجه به همراز به سمت جایی که پیمان و همتا ایستاده بودن رفت و کنارشون ایستاد ..

پیمان هم با خنده ای که در صداش کاملا پیدا بود ..گفت :

_ خوب سارا خانم پاشو اماده شو دیگه .. شوهرتم که اجازه رو صادر کرد..

نمیدونستم چی بگم ..

نگاهم کشیده شد سمت بهنود .. میخواستم عکس العملش و مقابل پدر و مادرش ببینم ..

سرش پایین بود و تا کمر خم شده بود .. خودش و مشغول صحبت کردن با همتا نشون میداد ..

مریم هم انگار حالم و درک کرد که به جای من سریع جواب داد ..

مریم _ دیگه دوره ی مرد سالاری تموم شده اقــــ ــا پیمان ..

اقا رو مثل رعنا ادا کرد که باعث شد همگی بخنده بیافتن .

منم نفس حبس شدم و ازاد کردم و سرم و تکون دادم .. ناخداگاه متوجه سوری جون شدم که خیره به بهنود نگاه میکرد ..

توی نگاهش همه چیز وجود داشت .. اما بارزترینش عشق بود ..

عشق به فرزند محبتی که خدا توی وجود همه ی پدر ها و مادر ها قرار داده ..

مادر بود همیشه همه ینگاه هاش در پی فرزند ..

پدر جونم متفکر به من بهنود نگاه میکرد ..

پیمانم که ظاهرا از این بحث ل*ذ*ت میبرد .. با خنده ای که سعی در کنترلش داشت روبه مریم گفت :

_ نه مریم خانم .. همچین خبرایی نیست .. این آوانسیِ که ما مردا توی این دوره به شما دادیم .. خواستیم توی خودتون اعتماد به نفس پیدا کنید تا شکست دادنتون برای ما ل*ذ*ت بخش تر باشه ..

دوباره جمع منفجر شد ..

مریم _ بله ال*بته .. ما خانم ها در این جور موارد میگیم .. ارزو بر جوانان عیب نیست ..

شما ارزو کن .. اشالله براورده شه ..

چشمای پیمان برق زد .. که از نگاه تیز بین من دور نموند ..

پیمان _ باشه !! ارزو میکنم .. اما فکر نکنم دیگه نیاز به ارزو کردن باشه هاااا ..

براورده شده به جان خودم ..

من خنده م گرفته بود .. به مریم نگاه کردم قرمز شده بود ..


romangram.com | @romangram_com