#کوه_پنهان_پارت_210
پیمان _ بابا تفاهم .
این بار بلند تر خندیدیم ..
رعنا _ بابا سارا لوس نشو دیگه برو اماده شو بریم ..
_ نمیشه به جان خودم .. هوا خوب نیست .. همرازم هنوز کامل خوب نشده .. دوباره تب میکنه .
همون لحظه سوری جون که تا اون موقع مثل بقیه ی بزرگترا ساکت بود به حرف اومد :
سوری جون _ همراز و من نگاه میدارم .. تو همراهشون برو مادر ..
بهش نگاه کردم به خاطر محبتش ل*بخند زدم که با پشت چشمی که حوری جون که کنار سوری جون نشسته بود .. روی ل*بم ماسید ..
یه اخم جایگزینش شد ..
دید .. اما ندیده گرفت ..
حسادت همه ی وجودش و گرفته بود ..
_ نه سوری جون .. این طوری که بچه ها برنامه ریختن تا دیر وقت بیرونن .. همراز شمارو اذیت میکنه .
سوری جون _ نه مادر اذیتی نداره .. فقط اگه از دستم غذا میخورد مشکلی نبود ..
بابک _ اه بلند شو دیگه .. هیچ چیش نمیشه .. بابا وسط تابستونه هاا ..
_ خان عموی گل .. به این هوا نمیشه اعتماد کرد ..
بابک که به خاطر خان عمو گفتنم به خنده افتاده بود .. با خنده به رعنا نگاه کرد گفت :
بابک _ خانمم تو یه چیزی بهش بگو ..
رعنا هم معلوم بود که توی دلش قند اب شده .. سرشو انداخت پایین که لپ های گل انداخته اش دیده نشه .. با یه لحن مسخره ای گفت :
رعنا _ چی بگم اقــــ ـا ؟!!!
وای که مرده بودیم از خنده ..
منو مریم همزمان گفتیم :
_ برو بمیر خاک بر سر !!!
هنوز در حال خندیدن بودیم که بهنود در حال پایین اومدن از پله گفت :
بهنود _ هوا خوبه فقط براش ل*باس گرم بردار همراهت باشه ..
توی دلم یه منتظر دستور جنابعالی بودم نثارش کردم ولی به زبون گفتم :
_ ل*باس گرم براش نیاوردم ..
انا با دیدن همراز که با نزدیک شدن بهنود دستاشو برای به آ*غ*و*شش رفتن باز کرد ..
این واقعیت تلخ مثل پتک به سرم کوبیده شد ..
که باید یه روزی هم برای همراز این سوال که پدرش کجاست و پاسخ بدم .
romangram.com | @romangram_com