#کوه_پنهان_پارت_209
یهو مریم که موضوعی رو به خاطر اورده بود مثل جن زده ها به من نگاه کرد ..
بعدم چشماشو ریز کرد و به حالت متفکر بهم نگاه کرد :
مریم _ میگم سارا بهنود منظورش چی بود که گفت همتا دختر منم هست .
شونه هامو بالا انداختم
_ منظوری نداشت میخواست ارومم کنه یه چیزی گفت .. تو چرا همه چیز جدی میگیری .. بابا اونم ادمه وقتی میبینه همتا ناراحت شده .. ناراحت میشه دیگه از سنگ که نیست ..
مریم به نشونه ی تایید سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت .. چند دقیقه بعد هم به درخواست من بلند شدیم و به سالن کنار بقیه رفتیم .
خانم ها کنار هم نشسته بودن و صحبت میکرد .. پدر جون و اقای جعفری هم مشغول صحبت بودن ..
رعنا هم با سونیا و روژان گرم گرفته بود ..
با چشمام دنبال همتا و پیمان گشتم که گوشه ای از سالن دیدمشون همراه بابک داشتن بازی میکردن ..
هرچی نگاه کردم بهنود و ندیدم .. فکر کنم رفته بود توی اتاقش .. دلم نمیخواست ناراحتش کنم .. بلاخره اون گ*ن*ا*هی نداشت ..
تقدیر همتا این بود که پدر و مادرشو از دست بده و کسی مسئول این اتفاق نبود که بخواد دینی گردنش داشته باشه ..
این من بودم که باید جای خالی اشکان و برای همتا پر میکردم ..
کنار رعنا و دخترا نشستیم و ظاهرا به حرف هاشون گوش میدادم .. اما ذهنم درگیر اتفاقات اخیر بود که راه حلی براشون پیدا کنم .
یه دفعه صدای بابک اومد که منو مخاطب قرار داد :
بابک _ سارا تو که هنوز نشستی ؟!
با تعجب بهش نگاه کردم ..
_ مگه قرار بود نشینم ؟!!
بابک _ به خانم و باش .. دوساعت مارو علاف کرده تازه میگه مگه قرار بود نشینم ..
وقتی که دید من هنوز با تعجب نگاهش میکنم ادامه داد :
بابک _ بلند شو دیگه .. بابا از صبح منتظر جنابعالی هستیم .. میخواییم بریم بیرون دیگه .
_ تو ایــــ ـن هوا ؟!!!
بابک _ اره مگه چشه .. تازه ماشالله شما اینقدر طولش دادی که بارون بند اومده و رنگین کمانم زده ..
_ خوب زودتر میگفتی منتظر منین بهت میگفتم من نمیتونم بیام .
این بار همزمان صدای بابک و رعنا بلند شد ..
_ چراااا
که باعث شد همه بلند بخندیم ..
پیمان با دست پشت کمر بابک زد و بلند گفت :
romangram.com | @romangram_com