#کوه_پنهان_پارت_208
در جواب فقط بهش نگاه کردم ..
اونم تا چند ثانیه بهم نگاه کرد ..
بعدم دستای سردم و توی دستای گرمش گرفت فشرد ..
با صدایی که لرزشش مشخص بود گفت :
بهنود _ متاسفم سارا به خاطر اشکایی که به خاطر حماقت من ریختی و به خاطر فریادهای خودخواهانه ی صبحم ..
بعدم بلند شد و در مقابل بهت و حیرت من و مریم که چند دقیقه ای بود بی صدا به اپن تکیه کرده بود ، پیشونیمو گرم و طولانی ب*و*سید و اشپزخونه رو ترک کرد ..
چند دقیقه بهت زده و سردرگم به جای خالیش خیره شدم .. هرچقدر که من فاصله مو باهاش بیشتر میکردم .. اون بهم نزدیکتر میشد ..
مریم _ سارا خوبی ؟!
نگاهمو بهش دوختم .. چقدر خوب بود که مریم بود ..
_ مریم دیگه خسته شدم .. نمیتونم تحمل کنم ..
مریم تحت تاثیر لحن من گفت :
مریم _ چرا اون که داره همه یسعیشو میکنه بهت نزدیک بشه ..
_ حالا من دیگه این نزدیکی و نمیخوام .. حس تحمیل شدن دارم .. هم برای خودم و هم برای همتا ..
مریم با یه لحن توبیخ گری گفت :
_ همیشه همه ی زندگیت و فدای همتا کردی ..
با یاد اوری چهره ی همتا ل*بخند روی ل*بم نشست که بیشتر مریم و تحریک کرد ..
مریم _ ببند نیشتو .. انگار ازش تعریف کردم ..
خنده ی صدا داری کردم ..
_ جوری حرف نزن که فکر کنم .. اگه تو جای من بودی کاری غیر از این میکردی ..
تو برای من که یه غریبه ام از جونت داری مایه میذاری ..
مریم با عشقی که از چشماش سرشار بود بهم نگاه کرد ..
مریم _ کاش مهدی لیاقتت و داشت .. اون موقع از همه کس به من نززدیک تر میشدی ..
_ شروع نکن مریم .. مهدی لیاقت بهتر از من و داره .. یکی مثل روژان .. دیدیش مثل پنجه ی افتاب میمونه .
مریم _ خوبه خوبه .. نمیخواد بنگاه ازدواج راه بندازی .. فعلا منو خودت شوهر بده که ترشی هفت ساله شدیم ..
هر دومون خندیدیم .. خنده ای که واقعا بهش نیاز داشتم .
همراز مامانم با خنده ی ما میخندید ..
مریم با خنده ی همراز به وجد اومده بود داشت بلند بلند نازش میداد .. منم به این فکر میکردم که چکار باید بکنم .
اما اینو میدونستم که بیشتر از اینکه نگران همراز و خودم باشم باید نگران همتا باشم که از همه بیشتر اذیت میشد ..
romangram.com | @romangram_com