#کوه_پنهان_پارت_207
_ همتا
همتا _ بله مامان ؟!
در حالی که سعی میکردم لرزش صدامو کنترل کنم گفتم :
_ میدونی که خیلی دوست دارم ؟!
یه ل*بخند قشنگ زد .. سرش و به حالت اره تکون داد ..
و با انرژی که ازش انتظار میرفت .. از اشپزخونه خارج شد ..
همون طور که نگاهم به پیمان و همتا توی آ*غ*و*شش بود .. به این فکر میکردم :
چقدر پیمان روح بزرگی داره .. قل*بی به بیکرانیِ دریا که برای دیگران میتپه .
حس میکردم .. این مرد زمینی نیست .. اسمونیه ..
و از طرف خدا اومده که فرشته ی محافظ همتا باشه .
صندلی رو عقب کشیدم .. خواستم بلند بشم و برم تا از ریزش اشکام مقابل بهنود جلوگیری کنم .. که با صداش متوقف شدم .
بهنود _ سارا من نمیخواستم .. یعنی اصلا نفهمیدم که همتا .. که یعنی ... منم .. باور کن همتا با همراز فرقی برام ندارن .. من فقط ..
پس فهمیده بود ..
از روی صندلیش بلند شد و اومد روی صندلی کنار من نشست .. ادامه داد :
_ سارا من نمیخواستم همتا رو اذیت کنم .. همتا دختر منم هست .. من به فکر همتا هم هستم ..
منِ احمق .. اصلا نمیفهمیدم که تو چرا همه ی توجهت به همتاست .. سارا من متاسفم ..
ببخشم به خاطر حماقتم ..
در تمام این مدت سرم پایین بود .. چیزی نمیگفتم ..
با این حرفش سرم و اوردم بالا .. به چشمای نادمش نگاه کردم .
نگاهم و ازش گرفتم .. نمیخواستم غرورش بشکنه ..
من ازش توقعی نداشتم .. اون با همتای من نسبتی نداشت .. وظیفه ایم در قبال اون نداشت که بخواد به خاطرش عذرخواهی کنه .. اونم به این شکل ..
_ خواهش میکنم اینجوری نگو .. من توقعی ندارم .. فقط همتا کمی حساسه ..
اگه میشه جلوش همراز و ...
نتونستم ادامه بدم ... بهش نگاه کردم تا ببینم متوجه منظورم شده یانه که بادیدن چهره ی بهت زده اش ... سریع ادامه دادم :
_ ال*بته میدونم توقع زیادیه ... پروییه که این ازت بخوام ..
این بار اون با انگشت اشاره اش که روی ل*بام گذاشت منو وادار به سکوت کرد ..
بهنود _ برای همین موضوع دیشب گریه کردی ؟!
romangram.com | @romangram_com