#کوه_پنهان_پارت_206
همراز هم کمی مکث کرد و بعد با نگاه به شیرش .. از تخم مرغ عسلیش خورد ..
بهنود _ ای شیطون .. پس چرا من هر کاری کردم به غیر از شیرکاکائو چیزی نخوردی ؟!
سر بلند کردم به بهنود که به چهارچوب در اشپزخونه تکیه داده بود نگاه کردم .. وقتی نگاه منو دید .. تکیه اش و برداشت و به سمتم اومد ..
تکیه اش و برداشت و به سمتم اومد ..
صندلی روبه روی منو انتخاب کرد و روش نشست ..
همه ی حواسش به همراز بود و همه ی حواس من به همتا !!!
همتا نون تست توی دستش خشک شده بود ..
و همه ی حواسش به بهنود و لقمه ی دستش که مقابل همراز بود .
همراز نمیخواست لقمه ی بهنود و بگیره و همتا در حسرت گرفتن اون لقمه !!
خدایا چیکار کنم .. دلم میخواست سرش داد بزنم چی میخوای از جونم .. ببینش داره داغون میشه ..
اما اون بی خبر از همه جا مشغول قربون صدقه رفتن دخترش بود ..
نمیفمید یه دختر درست رو به روش داره در حسرت پدر از رفته اش میسوزه ..
کاش توانش و داشتم که سرش فریاد بزنم که بهش بگم تمام کن این بازی احمقانه رو ..
اما نداشتم .. من ناتوانتر از همیشه بودم ..
اما همه چیز که گفتنی نبود .. اون خودش باید میدید .. باید میفهمید ..
کاری از دستم بر نمیومد .. جز اینکه همراز به بهنود بسپارم ..
اون ندونسته لقمه از همتا دریغ میکرد ..
و من .. دونسته لقمه برای دل پر خونش میگرفتم ..
نمیدونم چند دقیقه این موش و گربه بازی ادامه داشت که پیمان وارد اشپزخونه شد و از همتا خواست که باهاش بازی کنه ..
همتای نازم با نگاهش ازمن اجازه خواست .. منم بهش گفتم که اگه بخواد میتونه بره ..
به حد کافی اذیت میشد .. دلم نمیخواست فکر کنه منم از دست داده ..
ولی حس میکردم الان به محبت پیمان نیاز داره ..
پیمان با ل*بخندش به من و با اخمی که به بهنود کرد ، نشون داد که از روی اگاهی این کار و کرده .
و من با نگاهم از پیمان تشکر کردم .. یه دنیا از توجهش به همتا قدردانی کردم ..
سریع لقمه ای که براش گرفته بودم و خورد و لیوان شیرش و سر کشید ..
بعد از اینکه گونه ی منو ب*و*سید به سمت در رفت که صداش کردم ..
romangram.com | @romangram_com