#کوه_پنهان_پارت_205


قبل از اینکه همراز جوابم و بده سوری جون به حرف اومد ..

سوری جون _ اره مادر .. ما هر کاری کردیم صبحونه نخورد .. بد عادتش کردی دیگه از دست کسی نمیخوره ..

ناراحت نشدم . لحنش اصلا از روی بدجنسی نبود .. فقط توصیه ی مادرانه بود ... خودمم قبول داشتم که باید این عادتشو ترک میدادم .. بنابراین فقط سری تکون دادم و ل*بخند زدم ..

اونم ادامه داد:

_ بهنودم معلوم نیست از صبح چشه .. این بچه از دست اون حداقل دوتا لقمه میخورد ..

این جمله اش بیشتر مثل این بود که داره به وجود پسرش افتخار میکنه و موفقیتش و توی جمع اعلام میکنه ..

بازم ناراحت نشدم .. بیشتر دلم برای خودم و همه ی مادرای ساده دل سوخت ..

بعد هم همینطور که همراز و همتا توی آ*غ*و*شم بودن بلند شدم به اشپزخونه رفتم ..

مریم و رعنا سعی کردن که یکیشون و بگیرن ولی هیچکدوم از عسل های من راضی به ترک جایگاهشون نشدن ..

و همینم باعث شد که جمع موضوعی برای ادامه ی گفتگو پیدا کردن .

به سمت اشپزخونه رفتم .. بعد با صدای دینگ .. دینگ .. شروع کردم .

_ خوب مسافران محترم .. لطفا کمربند های خود را ببندید .. تا چند ثانیه ی دیگر در باند اشپزخانه فرو خواهیم امد ..

همتا ریز میخندید .. همرازم فقط خودش و به من میمالوند .. انگار میخواست اینطوری خودش و سیر کنه ..

بیتا خانم هم با شنیدن صدای من خندید .. گفت :

بیتا خانم _ سلام دخترا به باند فرود ما خوش اومدین ..

خنده م گرفته بود ...

_ بیتا خانم شما هم بلایی ها برای خودت !!

بیتا خانم _ کمال همنشین مادر .. بشین .. بشینید تا صبحونتون بیارم براتون ..

_ مرسی بیتا خانم

روی موهای هر دوشون ب*و*سه ای زدم .. گذاشتمشون زمین ..

همتا روی صندلی کنارم نشست و همرازم روی پام ..

به تخم مرغ عسلی و شکلات صبحونه و پنیر و گردو و کره و مربا و اب پرتغال و شیر و شیر کاکائویی، که روی میز بود اشاره کردم و پرسیدم چی میخورید ؟!

همتا _ شکلات صبحونه

از شکلات صبحانه برداشت و روی نون تستش مالید و مشغول خوردن شد ..

همراز _ شیر کاکائو میخوام .

از علاقه اش به شیر کاکائو سوءاستفاده کردم و گفتم که باید اول تخم مرغ عسلی بخوره .. یه لیوان شیرم ریختم و کنارش گذاشتم ..

_ اول باید تخم مرغ عسلی بخوری بعد شیر کاکائو .


romangram.com | @romangram_com