#کوه_پنهان_پارت_204
یه دست توی موهام کشیدم و سعی کردم لحن صدام شیطون باشه ..
_ پاشو ببینم لپو .. اگه پانشی یه جور دیگه بیدارت میکنمااا
یه ل*بخند روی ل*باش نشست .. ولی چشماشو باز نکرد ..
_ بیدار نمیشی نه ؟!! باشه ... خودت خواستیااا
روی شکمش خم شدم شروع به غلقلک دادنش کردم .. صدای خنده اش بلند شد..
دلم ضعف رفت براش ..
_ پاشو یالا .. چه معنی داره من بیدار باشم تو بخوابی .. زود بلند شو .
همچنان داشت میخندید ..
بعد از اینکه کلی خندید .. فرستادمش تا صورتشو بشوره ..
خومم موهامو بالای سرم جمع کردم و روسری کوتاه مشکیمو روی سرم گذاشتم ..
وقتی که همتا بیرون اومد ل*باس هاشو عوض کردم و موهاشو شونه کردم و خرگوشی بستم .
خودش خیلی این مدل دوست داشت .
کارم که تموم شد .. دستاشو برای اومدن توی آ*غ*و*شم باز کرد ..
مثل بچگی هاش تو آ*غ*و*شم کشیدمش ..
از نظرم امروز روز همتا بود حتی اگه خیلی بزرگ به نظر میرسید ..
از پله ها که پایین میرفتیم .. صدای گریه همراز باعث شد قدم هامو تند تر کنم .. در همون حالم سعی میکردم با صدا کردنش ارومش کنم ..
اونم تا صدامو شنید از آ*غ*و*ش پیمان پایین اومد و به سمتم دوید ..
همتا با دیدن همراز دستاش و دور گردنم حلقه کرد .. با این کارش نشون داد که حاضر نیست از آ*غ*و*شم پایین بیاد ..
همونطور که همتا توی ب*غ*لم بود روی دوزانو نشستم و همرازو هم ب*غ*ل کردم .
همه ی جمع هم با بیخبری تمام به این صحنه خندیدن ..
شاید فکر میکردن که همتا حسادت کرد !!!
اما فقط من میدونستم که اون از بی پناهیش که به من پناه اورده .. نه حسادتش.
و ال*بته مریم ..که با دیدن این صحنه اشک توی چشمای خوشکلش جمع شده بود .
اینو وقتیکه همتا دستاشو دور همراز حلقه کرد به همه ثابت کرد ..
همراز گرسنه بود .. اینو از عادت همیشگیش فهمیدم ..
_ گرسنته خوشگل مامان ؟!
romangram.com | @romangram_com