#کوه_پنهان_پارت_203
با دیدن چهره ی من ساکت شد و دیگه ادامه نداد .. منم بیشتر حالم از چهره ی ترحم برانگیزم بهم خورد ..
توی اون حالت به جای اینکه از غیرت و توجهش نسبت به خودم خوشحال بشم .. حالم بهم خورد ..
دستاشو دوطرف صورتم گرفت و پرسید :
بهنود _ چی شده ؟! چرا گریه کردی ؟!
یه اخم غلیظ روی پیشونیم نشست ..
در مقابل چشمای متعجبش از کنارش رد شدم و وارد اتاقم شدم ..
از وقتی که محبتش به همرازم گل کرده بود .. همتا جای خالی اشکان و حس کرده بود..
دیگه بهش توجهی نکردم و به همتا که معصمومانه روی تخت خوابیده بود.. نگاه کردم ..
اما صدای نگران بهنود و میشنیدم که سعی میکرد از مریم جریان و بپرسه ..
یه پوزخند به احساس برادرانه اش زدم ..
از داخل کمد حوله حمامم و برداشتم و با همون ل*باس هام زیر دوش اب سرد قرار گرفتم ..
شاید سردی اب باعث بشه بغضی که بازم با دیدن همتا توی گلوم نشسته بود .. از بین بره .
تا حالا نگرانیم بابت همراز و وابستگیش به بهنود بود .. اما حالا باید نگران همتا باشم که داره اذیت میشه از این رابطه ..
بعد از پوشیدن ل*باسام .. موهامو خشک کردم ..ولی به خاطر بلندیش هنوزم نم داشت .. باز گذاشتم تا خشک بشه ..
از مریم خبری نبود .. فکر کنم رفته بود پایین ..
رفتم روی تخت نشسته ام به عزیزی که ازجونم بیشتر دوستش داشتم ، نگاه کردم .. نمیتونستم درد توی سینه مو کم کنم .. چیکار باید میکردم ..
از اولم دلم نمیخواست این سفر و بیام .. این سفر نه برای خودم خوب بود .. و نه برای دخترام .
دلم میخواست توانایی اینو داشتم که همین الان وسایلم و جمع کنم و از این ویلایی لعنتی خارج بشم .. اما نمیتونستم در مقابل محبت های سوری جون و پدر جون نمک نشناس باشم .
باید این چند روزم تحمل میکردم .. و بعدش یه برنامه ی صحیح برای زندگیم میکشیدم ..
با این فکر اروم تر شدم ..
در حالی که گونه ی همتا رو نوازش میکردم .. اهسته صداشم میکردم ..
_ جوجوی من نمیخواد پاشه ؟!
یه تکون کوچولو خورد ولی بیدار نشد ..
سرم و نزدیک صورتش بردم و صورتش و ب*و*سیدم ..
_ پاشو دیگه تنبل خانم .. خیلی خوابیدیا !!!
تکونشو بیشتر کرد و خودشو بیشتر بهم چسبوند .. و توی آ*غ*و*شم جای گرفت .
بازم دلم خون شد .. ل*بامو فشار دادم که از لرزشش جلوگیری کنم .. این بغض لعنتی هم که پای ثابت گلوم شده بود ..
romangram.com | @romangram_com