#کوه_پنهان_پارت_202
دیشب با هر کلمه ای که از دهن کوچیکش در میومد .. من میخواستم بمیرم ..
فریاد زد ..
اما اینبار نام خدایش را فریاد زد ..
او میدانست که فقط خدایش میتواند همتایش را ارام کند .. به دل کوچکش ارامش بخشد .. و در پناه امنش نگاهش دارد ..
مریم به سارا حق میداد که در یک شب پژمرده شود .. که اینگونه خدایش را فریاد زند ..
از او بخواهد غمش را تسکین دهد .. قل*بش را ارام سازد .
وقتی برگشتیم ویلا .. اب از سرو صورتمون میچکید ..
وارد راهروی ویلا شدیم ..
صدای خنده های جمع و حرف زدنشون با همراز میومد ..
ایستادم .. و با دستام جلوی مریم و که کنارم بود و گرفتم ..
نمیخواستم کسی منو توی اون حالت ببینه .. به حد کافی ترحم برانگیز شده بودم ..
با اشاره از مریم خواستم که از در پشتی وارد بشیم ..
از در پشتی وارد شدیم...
پله ها رو دو تا یکی بالا رفتیم ..
در اتاق بهنود باز بود .. اما توجهی بهش نکردم ..
به در اتاقم رسیده بودم که با صدای عصبی بهنود متوقف شدم ..
بهنود _ تا الان کجا بودی ؟!!
ایستاده بودم ولی برنگشتم .. تشخیص نمیدادم عصبانیتش برای چیه !!!
وقتی دید جواب نمیدم .. دوباره سوالشو تکرار کرد ..
اما اینبار با صدایی بلند تر که داشت سعی میکرد اروم نگهش داره ..
بدون نگاه کردن بهش زیر ل*ب کلمه ی" ساحل "و به زبون اوردم ..
من هیچوقت لجباز نبودم ..
اما الان میترسیدم با هر کلمه ای که از دهانم خارج میشه .. اشکامم جاری بشه ..
بهنود در حالی که سعی میکرد به من نزدیک تر بشه با دندونایی که از حرص کلید شده بودن ، گفت :
بهنود _ میشه بدونم از نصف شب توی ساحل چه غلــ ..
داشت میگفت چه غلطی میکردی
romangram.com | @romangram_com