#کوه_پنهان_پارت_201


چند روز بود حس میکردم همتا خیلی ساکت شده ..

دیروز دیدیش که مثل این چند روز همه اش به من چسبیده بود .. اما من احمق فکر کردم مریض شده و مثل همراز تب کرده ...

هی به سرش دست میزدم تا مطمئن بشم .. حتی بهش استامینیفون هم دادم ..

هق هق خسته اش با غرش اسمان یکی شد ..

ناتوان نالید :

_ بهم گفت عمه .. بابام چه شکلی بود ؟!

عمه بابام منو دوست داشت ؟!! من شیطونی کردم که ولم کرد و رفت ؟!!

مریم باور میکنی اشکانم توی اتاق بود ..

همتا حرف میزد ... اشکانم زار میزد ..

با اون دستای کوچولوش داشت اشکای منو پاک میکرد و میگفت :

عمه دلم برای بابام تنگ شده .. چیکار کنم برگرده پیشم ..

مریم بهم گفت عمه بهش میگی منم مثل همراز دختره خوبی شدم بیاد ب*غ*لم کنه ..

اینبار هق هق مریم هم بلند شد ..

او هم همتا رو دوست داشت ... اندازه ی برادر زاده ی نداشته اش .. شاید هم بیشتر ..

اصلا مگر کسی بود که همتا را دوست نداشته باشد ..

همتای عزیز دل اشکان را ..

سارا نالید :

_ من احمق هیچ وقت نفهمیدم که همتا عزیزم هم ممکن یه روزی جای اشکان خالی ببینه ..

نفهمیدم که محبت دو ساله ی اشکان اینقدر بوده که همتا جای خالی دستاش و حس کنه ..

نفهمیدم ....

ندیدم .........

فقط به خنده هاش نگاه کردم ..

از دیشب دارم مینالم ..

هر دو دلشان پر غصه غم شد ..

ناتوانی در صدایش موج میزد ..

سارا _ مریم تو بگو چیکار کنم ؟!! چطوری یادگار اشکان حفظ کنم ..

چطوری دل پر خون اشکان و اروم کنم .. چی بگم به دخترش که اروم بشه ؟!!


romangram.com | @romangram_com