#کوه_پنهان_پارت_200

اما چند دقیقه ی بعد وقتی که با اشک های همتا مواجه شدم .. تمام فکرم معطوف به اون شد ...





سارا در میان تخته سنگ ها نشسته بود و به دریای بی کران چشم دوخته بود ..

به انجا امده بود تا فریاد هایش در میان فریاد های امواج دریا گم شود ..

که صدای دردمندش را جز خدایش کسی نشنود ..

شاید هم میخواست صدایش به وسیله قدرت صدای دریا به خدایش برسد ..

فریاد دادخواهیش پیش خدای همتایش رسیدگی شود ..

با صدای مریم به خودش امد ..

مریم _ سارا اینجا چیکار میکنی ؟!!

سارا با چشمان دردمندش به مریم نگاه کرد ..

قل*ب مریم از دیدنش فشرده شد .. صورتش درد را فریاد میزد ..

گویی پژمرده شده و دیگر لطافت دیشب را نداشت ..

مریم با ترسی ناشناخته که به جانش چنگ انداخته بود از سارا پرسید :

مریم _ چی شده سارا ؟!! چرا قیافت این شکلی شده ؟!!

سارا با شنیدن صدای مریم انگار توانی تازه برای گریه یافته بود ..

به چشمهایش اجازه بارش داد ..

شاید اشک میتونست قرص زیر زبانی برای درد قل*بش باشد ..

سر بر شانه های نحیف دوستش گذاشت هق هقش دل اسمان گرفته را شکافت .

اسمان هم برای دل دردمندش باریدن گرفت ...

ان هم درست وسط هفته ی افتابی تابستانی !!





مریم نمیدانست چه چیزی سارا را اینگونه کرده .. اما همپایش اشک ریخت ..

سارا برای تسکین دل بند خورده اش شروع به گفتن کرد :

سارا _ مریم دیشب همتا بهم گفت عمّـــ ـه !!!!

اینبار سوزش قل*بش باعث شد گریه اش تشدید شود ..

ادامه داد :

romangram.com | @romangram_com