#کوه_پنهان_پارت_199


و بدون اینکه اثری ازت بمونه توی خودش میبلعدت ..





وقتی که برگشتیم خونه همگی شام و مهمون اقای محبی بودیم .. بعدش قرار بود خانواده ی جعفری و جمالی برای خواب برن ویلای بابک .. چون به اینجا نزدیک بود ..

منم تصمیم داشتم همراهشون برم ..

بعد از شام به لطف قرص های بیرون روی که توی چایی حوری جون حل کرده بودم اتفاق خاصی نیوفتاد ..

فقط حوری جون مجبور شد .. جای خواب شو کنار دستشویی پهن کنه !!!

وقتی که حوری جون برای چندومین بار از جمع عذر خواهی کرد و به سمت دستشویی رفت .. ل*بخند شیطنت امیز من ، بی اراده بدرقه اش میکرد ..

و کسی جز پیمان متوجه اش نشد !!!

با علامت پرفکتی که با انگشتاش بهم داد .. رضایت خودش و از عمل قبیحانه ام اعلام کرد ..

احتمالا اونم مثل من دیوونه بود !!!

ال*بته منم با دیدن حوری جون توی اون حالت و رنگ پریده اش کمی عذاب وجدان میگرفتم ..

اما با یاد اوری حرف هاش برای وجدانم لالایی خوندم تا بخوابه !!!

مریم و رعنا وقتی که میخواستن برن .. به من خیلی اصرار کردن که همراهشون برم .. اما وقتی که بهنود جلوی همه اعلام کرد که همراز میخواد پیش اون بخوابه .. دست از تلاش برای بردن ما برداشتن ..

ال*بته بابک خیلی اصرار داشت همتا رو ببره .. که با مخالفت من مواجه شد .. ال*بته همتا هم تمایلی برای همراهیشون نداشت ..

و همچنان رویه ی جدا نشدن از منو پیش گرفته بود!!!

خیلی مشتاق رفتن همراه اونا نبودم .. اما دلیل این کارهای بهنود رو هم نمیفهمیدم ..

یعنی باید باور میکردم که به دخترش علاقه مند شده و داره سعی میکنه پدری کنه ..

یا اینکه به نقطه ضعف من پی برده و میخواد از این طریق ازارم بده ..

دلیلش هرچی که بود .. خودداری منو بشتر کرد ..

نباید ضعف نشون میدادم و میذاشتم اگه هدفی داره بهش برسه ..

از بابت همرازم نباید نگران باشم .. به هر حال بهنود یه وکالت محضری به پدرجون داده ..

با حس اعتمادی که از پدرجون توی وجودم بود .. احساس ارامش کردم و همین باعث شد توی هدفم مصمم تر بشم ..

با نگاهم به مریم و رعنا نشون دادم که باید بمونم .. اونام با گفتن .. صبح زود میایم دنبالتون .. اماده ی رفتن شدن ..

وقتی که رفتن بهنود به سمتم اومد و همراز و از ب*غ*لم گرفت و با گفتن " با اجازه ت همراز پیش من میخوابه " ازم دور شد ..

بازم سعی کردم با ل*بخند مصنوعی که به روش پاشیدم .. حس ترس و ضعفم مخفی کنم ...

و فکر کردم که امشب بازم هم برای خوابیدن مشکل خواهم داشت .. و از فکر دور شدن همراز از من و نزدیکیش به بهنود رعشه ای به تنم افتاد ..


romangram.com | @romangram_com