#کوه_پنهان_پارت_197


نمیدونم شاید اونم میخواست همراه ما بیاد ..

کمی نگاهش کردم که شاید توضیح بده ..

ولی خبری نبود ..

بنابراین بدون هیچ حرفی ل*باس های همراز و دستش دادم .. اونم همون جا مشغول تعویض ل*باسش شد .. در حالی که من داشتم به خاطر قربون صدقه هایی که از همراز میرفت اتیش میگرفتم و بدن بی حسمو وادار به حرکت میکردم ..





رفتم ..

اما غیرتمند .. من سارا بودم ..

سارایی که نسبت به همه چیز و همه کس غیرت داشت .. پس باید به غرور و شخصیت خودش هم غیرت میداشت ..

غرور و شخصیت بزرگترین نعمت خدا برای انسان هستن ..

تا حالا فکر میکردم .. برای حفظ زندگیم میتونم کوچیک بشمارمش .. کمرنگش کردم .. ولی دیگه این کار و نمیکردم ..

نه بهنود و نه هیچ کس دیگه حق نداشت عزت نفس منو زیر سوال ببره ..

رفتم !!!

دوش به دوش بهنود حرکت کردم .. پا به پاش خندیدم .. حرف زدم ..

اما دیگه میدونستم که نمیذارم با احساسم بازی کنه ..

با رفتارم بهش نشون دادم که دیگه بهش اجازه نمیدم وارد حریمم بشه ..

رفتارم باهاش شد مثل پیمان .. مثل بابک ..

همونطور که خودش میخواست .. مثل یه برادر شد برام !!! یه دوست !!!!

تلاش کردم که خواهر باشم .. خواهری کنم و برادری ببینم ..

تلاش کردم چون سخت بود ..

بهنود همه جا همراهم بود .. همپای من بود ..

توی ماشین .. توی پیاده رو .. توی بوتیک ها .. کنار دست فروش ها ..

سخت بود ..

سخت بود که به خودت بقبولونی که برادرت، دوستت ، داره کنارت راه میاد .. بدون اینکه توجهی به اطرافش داشته باشه ..

بدون اینکه نگاههای خیره ی دخترها رو پاسخ بده ..

داره سعی میکنه همه ی توجهش به تو باشه .. داره سعی میکنه از نگاهت بخونه چی میخوای ؟!!

کدوم و پسندیدی ؟!!


romangram.com | @romangram_com