#کوه_پنهان_پارت_196
دلم میخواست در مورد مهدی هم بپرسم که اومده یا نه ؟! .. اما روم نمیشد م*س*تقیم بپرسم ..
برای همین با کمی من من پرسیدم :
_ چه خوب .. حالا ... با کیا اومدین ؟!
مریم که تا حالا طاق باز خوابیده بود .. روبه من قرار گرفت و نگاه خیره شو بهم دوخت ..
بعد از کمی مکث گفت :
مریم _ نیومد !!!
گفت نمیتونم سارا با کس دیگه ای ببینم .. بیام شر میشه ..
ال*بته ماهم اصراری نکردیم ..
از این همه درک بالایی که داشت ل*ذ*ت بردم و احساس راحتی و امنیت کردم ..
با صدایی که شک داشتم شنیده باشه گفتم " ممنون "
ولی مریم از حرکت ل*بام فهمید و با فشار دستاش روی دستام پاسخ داد ..
رعنا _ به به ! مریم خانم اومدی این و بیدار کنی خودت خوابیدی !! خسته نباشی واقعا !!!!
برگشتم سمت در و رعنا رو که همتا رو در آ*غ*و*ش داشت و به چهار چوب در تکیه داده بود .. دیدم .
تازه فهمیدم که واقعا دلم برای هر دوشون تنگ شده بود ..
بعد از مراسم ماچ وب*و*سه که نشون از دل تنگی اونا هم داشت .. حاضر شدیم که بریم پایین ..
وقتی رفتیم پایین .. سودابه جون و اقای جعفری و مینو جون همراه بابک نشسته بودن .. ولی از اقای جمالی خبری نبود .. احتمالا بازم ماموریت داشت ..
بعد از سلام و احوال پرسی با بقیه رفتم که صبحانه بخورم ..
خواستم همراز و بگیرم که بهنود بهم اشاره کرد همراز صبحانه خورده ..
دیگه داشت شورش و در میاورد .. همراز من از دست کسی غذا نمیخورد .. حالا بهنود داشت هر روز اون و از من دورتر میکرد .. از من کاری برنمیومد ..
با حرصی اشکار صبحونه رو خوردم ..
و به در خواست مریم رفتم که حاضر بشم بریم بیرون ..
قرار بود اول بریم بازارهای اطراف و بگردیم .. بعدم بریم نهار بخوریم و بریم پلاژ تا خانم ها رنگ پوستشون و تغییر بدن ..
رعنای شوهر ذلیل هنوز هیچ نشده میخواست باب میل بابک خان برنزه کنه .. انگار نه انگار که همیشه مخالف صد در صد تغییر رنگ پوستش بود ..
شوهر داری چه کاری که با انسان نمیکنه !!!!
توی اتاقم تصمیم گرفتم که امروز فقط برای خودم باشم .. و همراز و به پدر مهربونش بسپارم ..
حالا که خیلی مشتاق پدر بودن بود .. منم باهاش راه میومدم ..
و با این فکر که وقتی برگشتیم خونه .. جلوی این رابطه رو میگیرم از عذاب وجدانم کم کردم ..
اما چند دقیقه ی بعد وقتی که بهنود وارد اتاقم شد که ل*باس همراز و بدم که عوض کنه .. همه معادلاتم بهم خورد ..
romangram.com | @romangram_com