#کوه_پنهان_پارت_195


من فقط به زدن ل*بخندی اکتفا کردم .. پیمانم با هیجان شروع کرد به تعریف کردن خاطرات من ..

خنده دار بود .. شنیدن خاطراتم از زبون پیمان برای خودمم شنیدنی بود .. با علاقه داشتم گوش میدادم که حس کردم دستای بهنود دورم حلقه شد ..

بهش نگاه کردم ...

همونطور که داشت با صدای بلند میخندید و سر تکون میداد .. هر چند ثانیه ام یه فشار کوچیک به کمرم وارد میکرد و منو به خودش نزدیک تر میکرد ..

با نزدیک تر شدن بهش ، نفس خندانش به صورتم برخورد میکرد ..

حس میکردم هر لحظه بدنم گرم تر میشه .. جای دستاش روی کمرم داشت اتیشم میزد ..

و هرم نفس هاش روی صورتم .. قدرت نفس کشیدن و ازم میگرفت ..

دیگه موندن و جایز ندونستم ..

یهو بلند شم و با یه شب به خیر در مقابل نگاه های متعجب اونا به اتاقم پناه بردم ..





صبح با حس افتادن یه شی سنگین روی شکمم از خواب بیدار شدم ..

یه ای بلند گفتم و بلند شدم روی تختم نشستم ..

همون لحظه صدای مریم و شنیدم که میگفت :

_ بلند شو ببینم دختره ی خوابالو .. چند وقته سر کار نمیای تنبل شدی .. دیگه توی شمالم خواب و ول نمیکنی ..

از زور درد چشمام باز نمیشد ..

زیر ل*ب یه الاغ نثار روح و روانش کردم و روی شکمم دراز کشیدم ..

مریم _ چته ؟! مردی ؟!

_ خفه شو .. چرا نمیتونی مثل ادم ، ادم و بیدار کنی ؟!!

مریم _ چیکار کنم .. جون تو ذوق زده شدم .. دلم برات تنگ شده بود ..

بعدم ب*غ*لم کرد .. که با مشت من روی بازوش مواجه شد .

همین اغاز جنگی تن به تن بود !!!

کمی همدیگر و زدیم .. در حالی که هر دو نفس میزدیم .. روی تخت دراز کشیدیم ..

نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم :

_ کی اومدین ؟!

مریم _ یه ربعی میشه ..

با این حرفش به ساعت نگاه کردم .. 11 بود ..


romangram.com | @romangram_com