#کوه_پنهان_پارت_194
میون حرف هاش اومدم گفتم :
_ اون موقع اشکان و داشتم .. مثل کوه بود برام .. همه ی کارام با تکیه بر اشکان بود ..
پیمان _ درسته .. اما تو وقتی که در مقابل شاهین هم میایستادی اشکان و نداشتی ..
فقط بهش نگاه کردم ..
درست میگفت .. من نباید این همه متکی به اشکان میبودم.. اشکان نباید منو این همه به خودش وابسته میکرد .. باید میتونستم از حقم دفاع کنم بدون اشکان...
خودمم میدونم که میتونم .. فقط باید کمی تلاش کنم ..
پیمان _ از رفتارای بهنودم ناراحت نشو .. میدونم سخته و ال*بته ناراحت کننده .. ولی بهنود اون چیزی که نشون میده نیست ..
بین حرفاش رفتم و گفتم :
_ ناراحت نمیشم ... اون از اول هم بهم گفته بود که منو نمیخواد .. نباید ازش انتظار همسر بودن داشته باشم ..
پیمان _ سارا اصلا بحث اینا نیست .. من مطمئنم تورو خیلی دوست داره .. رفتارش کاملا نشون میده .. اما نمیدونم چرا داره سعی میکنه جوری دیگه نشونش بده ..
_ اون از اولم به من گفته بود که میتونم به عنوان یه برادر روش حساب باز کنم .. توی این چند روز هم همیشه لطفش شامل حالم شده .. اما من دلیل رفتاراش توی جمع خانواده اش و نمیفهمم ..
پیمان _ منم نمیدونم چرا این کارو میکنه .. چند بارم سعی کردم ازش بپرسم .. اما از زیر جوابش شونه خالی میکنه ..
ولی سارا دلم میخواد یه چیزی رو بهت بگم .. من بهنود و خیلی خوب میشناسمم .. چندین سالم هست که همیشه باهم بودیم .. اما اون نسبت به هیچ دختری این طوری نبوده .. اصلا سمت خانما نمیره که بخواد حس انسان دوستیش گل کنه ..
تو هم مطمئن باش اگه بهت احساسی نداشت .. بهت نزدیک نمیشد ..
نمیتونم انکار کنم که با شنیدن حرفای پیمان دلم گرم شد ... از ته دلم دوست داشتم واقعیت داشته باشه .. اما بازم با یاد اوری کارهاش به خودم میگفتم که نباید احساساتی بشم .. نباید به سراب دل ببندم ..
چند دقیقه ای بینمون سکوت برقرار شد ..
یه دفعه پیمان بدون مقدمه گفت :
_ سارا نظرت چیه این بازیت و روی خاله حوری هم پیاده کنیم .. فکر کنم تنبیه خوبی میشه براش هااا ..
در حالی که به پیشنهادش میخندیدم .. گفتم:
_ نه نمیشه !!
پیمان _ چرا نمیشه ؟!!! بابا خیلی باحاله .. منم کمکت میکنم ..
_ نمیشه .. میدونی که پدر جون هیجان براش خوب نیست اقای دکتر !!!!
پیمان _ اه ه ! باز این زد شبکه ی عروس خوبه ... بابا الان تو باید اون سارا پلید و ازاد کنی ...
بهنود _ مگه همه مثل تو بی عاطفه ان ..
با تعجب به بهنود که کنارم نشست نگاه کردم .. پیمانم از اومدنش تعجب کرده بود و توی همون شوک پرسید :
پیمان _ کی اومدی ؟!
بهنودم که دید ما توی شوک حضورشیم بدون توجه به سوال پیمان گفت :
بهنود _ حالا داشتین چه نقشه ای برای خاله ی من میکشیدین که برای بابام خوب نیست ؟!!
romangram.com | @romangram_com