#کوه_پنهان_پارت_193


اما من تازه خاطراتم توی ذهنم زنده شده بود و مقابل چشمام رژه میرفت ..

_ یه بار با مامان و بابام و همکاراشون اومده بودیم .. توی ویلا خیلی شیطونی میکردم ..

همکار بابام یه دختر داشت .. اسمش مرجان بود .. انگار از دماغ فیل افتاده بود .. خدای فیس و افاده هم بود ..

نه من ازش خوشم میومد نه اشکان .. اونشب باهم بستیمش به باد تیکه ..

مامانمم هی بهمون تذکر میداد ..

اشکان کوتاه اومد .. ولی من نه !!

بچه بودم دیگه .. یه کمی از الان همتا بزرگتر بودم .

مامانم بلند گفت سارا سر به سر مرجان نذار ..

منم بلند شدم سرم و روی سرش گذاشتم .. مامانمم دنبالم که تنبیه هم کنه ..

منم دویدم توی راهروی بزرگ ویلا .. اما به انتهای ویلا که رسیدم پاهام پیچ خورد و رگ به رگ شد ..

منم از درد همون جا نشستم و گریه کردم ..

بقیه هم فکر میکردن از ترس مامانم دارم گریه میکنم .. جلو نمیومدن ، به اشکانم اجازه نمیدادن بیاد .. تا عمو محسنی ( همکار بابام ) اومد دنبالم و فهمید از درد پام گریه میکنم ..

به پیمان که از خنده قرمز شده بود نگاه کردم و گفتم ..

_ پیمان اونشب اشکان منو تا صبح توی ب*غ*لش راه برد .. اخه دکتر فقط بهم مسکن داده بود .. که بعد از چند ساعت تاثیرش رفته بود ..

و با خنده اضافه کردم ..

_ ال*بته همش دردم نبودا .. یه کمی ناز هم قاطیش بود که از تنبیه فرار کرده باشم ..





_ اشکان همیشه هوای منو داشت .. باورت میشه برای همین اتفاق که مامانمو باعثش میدونست .. چند روز باهاشون قهر بود و غذا نخورد ..

پیمان با خنده گفت :

_ پس اگه امروز اینجا بود .. خاله حوری و میکشت .. نه ؟!

کمی مکث کردم .. داشتم به این فکر میکردم که اگه اشکان بود چیکار میکرد ..

_ خیلی اهسته گفتم اگه اشکانم بود .. من اصلا اینجا نبودم که کسی بخواد بهم توهین کنه ..

پیمان هم تحت تاثیر حرف هام گفت :

_ متاسفم سارا .. اما تو نباید با حرف های یه ادم این همه بهم بریزی .. متاسفانه ادمای بیمار توی این دنیا زیادن .. توی هر خانواده ای هم نمونه اش زیادن .. تو باید مقاوم باشی باهاشون مقابله کنی ..

نباید ضعیف باشی .. از همه مهمتر نباید بذاری ضعفتو ببینن ..

باید سعی تو بکنی که قوی باشی مثل همون موقع که از حقت در مقابل دیگران دفاع میکردی ..


romangram.com | @romangram_com