#کوه_پنهان_پارت_189


اما من دیگه تقریبا به رفتارهای سرد بهنود توی جمع خانواده اش عادت کرده بودم .. بدون حرفی رفتم و کنار همتا که به طور عجیبی ساکت بود نشستم ..

اول برای همتا غذا کشیدم .. بعدم برای خودم ...

تا اونجایی که در توانم بود سعی میکردم که سرم و بلند نکنم ..

نمیخواستم نگاه کسی رو ببینم که بعدش مجبور بشم برای تفسیرش انرژی بذارم .. به حد کافی موضوع برای فکر کردن داشتم ..

بعد از شام هم حوری جون روز خوبم و تکمیل کرد !!!!!

توی سالن کنار هم نشسته بودیم و به خاطرات پیمان و بیمزه گی های سورنا گوش میدادیم و میخندیدیم ..

فکر کنم پیمان حس کرده بود که من ناراحتم .. در بیشتر مواقع منو مخاطب خودش قرار میداد ..

منم سعی میکردم که با ل*بخند و تکون دادن سرم حرف هاشو تایید کنم و به اینکه همراز چطوری بدون اینکه توی ب*غ*ل من باشه .. توی ب*غ*ل بهنود خوابیده ، فکر نکنم ..

همتا هم تکیه اشو به من داده بود و در کمال تعجبم به درخواست پدرجون برای در آ*غ*و*ش کشیدنش پاسخ رد داد ..

تازه حرف های پیمان تمام شده بود که حوری جون گفت :

حوری جون _ پیمان جان ، خاله !!! پس کی میخوای زن بگیری گلم ؟! بابا ما ارزو به دلمون موند خواه*ر*زاده هامون ازدواج کنن و عروسی بگیرن .. اون از بهنود اونم از تو ..

ظرفیم تکمیل تر از اون بود که بتونم بمونم و ابرو داری کنم .. یا حتی جواب این زنک احمق و بدم ..

در جوابش حرفی نزدم .. با این فکر که" نرود میخ اهنی در سنگ " خودم و اروم کردم .. و بغض کهنه چند ساله مو قورت دادم .

گاهی اوقات فکر میکنم اصلا نمیفهمه که چی داره میگه ..

همتا رو توی ب*غ*لم گرفتم و به سمت اتاقم رفتم .. سنگینیه نگاه همه رو حس میکردم .. اما دیگه برام اهمیتی نداشت ..

از موقع شام که بهنود همراز و بهم نداد .. دیگه اقدامی برای گرفتنش نکردم ..

ترجیح دادم خودش همراز و به اتاقم بیاره ..

اما بهنود حتی برای خواب هم همراز و نیاورد ....





روسریمو سرم کردم و از اتاق زدم بیرون .

سکوت ویلا نشون میداد که همه خوابن .. میخواستم برم توی اتاق بهنود و همرازو ازش بگیرم .. امشب اولین شبی بود که همراز بدون من خوابید ... حالا من نمیتونستم بدون اون بخوابم ..

قل*بم بی تابی میکرد .. حالا دیگه مطمئن نبودم که بهنود نخواد همراز و ازم بگیره ..

نباید میذاشتم بیشتر از این به همراز نزدیک بشه .

اما خوب اتاق پسرا بود من میترسیدم که شرایط نامناسبی داشته باشن !!!!

اصلا صحیح نبود وارد شم ..

وقتی اومدم بیرون امیدوار بودم، در اتاقشون باز باشه ولی نبود ..


romangram.com | @romangram_com