#کوه_پنهان_پارت_188

دلم لرزید .. که باعث شد پوزخندی روی ل*بم بشینه ..

نگاهی بود که دلم میخواست اولین روزی که منو دید بهم داشته باشه .. ولی نداشت ..

منم متفکر نگاهش کردم .. درک حرکاتش ازم بر نمیومد ..

ترجمه ی نگاهش توی دایرة المعارف من نبود .. پس درگیری هم نداشت ..

نگاهم و ازش گرفتم و به سمت سرویس توی اتاق رفتم ....

اما تا لحظه ی اخر سنگینی نگاهش و که بدرقه م میکرد حس میکردم ..





امروز بهنود یک لحظه هم همراز و از خودش جدا نکرد ..

صبحانه رو با کلی قربون صدقه بهش داد و برای نهارشم به بیتا خانم سفارش یه نوع سوپ و داد ..

طوری رفتار میکرد که باعث تعجب همه شده بود .. وال*بته ل*ذ*ت سوری جون .

سرمیز نهار چنان با ل*ذ*ت به بهنود و رفتارهاش نگاه میکرد .. که من حس میکردم سردیه بهنود و نسبت به منو نمیبینه ..

شاید هم واقعا نمیخواست ببینه .. یا براش اهمیتی نداشت ..

یه لحظه تمام افکار منفی توی سرم پیچید ..

به هر حال اون پسرشه .. و براش هم خیلی عزیز ..

مهم نیست که منو نپذیرفته .. مهمه که همراز و پذیرفته و شاید به خاطر داشتنش برگرده پیش سوری جون ..

همین افکار باعث شده بود که فقط با غذام بازی کنم ..

شاید هم میخواست دختر من توسط همسر پسرش بزرگ بشه ؟!

با فکر به این موضوع یهو بلند شدم ... یه تشکر زیر ل*بی کردم ..

و در جواب پدر جون که پرسید :

سارا جان کجا ؟! تو که چیزی نخوردی ؟!

ل*بخندی زدم و گفتم که میل ندارم و میرم استراحت کنم ..

و تا موقع شام هم از اتاقم خارج نشدم .. کسی هم مزاحمم نشد ..

حتما فکر میکردن که به خاطر بیخوابی دیشب .. نیاز به استراحت دارم ..

حتی همتا و همرازم ندیدم .. معلوم بود که حسابی بهشون خوش میگذره که سراغ من نیومدن ..

برای شام بیرون رفتم ...

شام قرار بود به پیشنهاد اقای محبی توی ایوون صرف بشه .. همگی دور میز نشسته بودن .. بهنودم همراز روی پاهاش نشونده بود .. رفتم جلو خواستم همراز و بگیرم که بهش غذا بدم .. اونم خیلی سرد بهم گفت که "خودش این کارو میکنه "..

با گفتن این جمله چند ثانیه ای سکوت بین همه برقرار شد ..

romangram.com | @romangram_com