#کوه_پنهان_پارت_187
بهنود _ بخواب من بیدارم خودم حواسم بهش هست .. نا سلامتی ...
دیگه متوجه حرفاش نشدم .. خوابم برد ..
وقتی بیدار شدم .. تا چند ثانیه گنگ بودم انگار مغزم کار نمیکرد ..
اما یهو همه چیز یادم اومد .. همراز تب داشت ...
سریع از روی تختم نیم خیز شدم .. ولی یه دفعه یادم اومد که من روی تخت نخوابیده بودم فقط سرم بهش تکیه داده بودم .. کش موهام هم باز شده بود ..
حتما کار بهنود بود ..
با این فکر خون به صورتم هجوم اورد ..
سرم برگردوندم تا بهنود و پیدا کنم که ..
نفس عمیقی کشیدم و صحنه ای که دیدم ل*بخندی و روی ل*بام نشوند ..
روی کاناپه ی اتاق خوابیده بود و همرازم روی سینه اش ..
دستاشو دور همراز حلقه کرده بود .. مثل یه شی با ارزش نگهش داشته بود ..
نگاهم به اونا بود ..
واقعا بهنود به همراز علاقه داشت .. یعنی واقعا حس میکرد که دخترشه ..
یا فقط از سر لجبازی با من این کارو میکرد ..
به افکارم پوزخندی زدم .. دلیلی نداره بخواد باهات لجبازی کنه .. من که تا حالا سعی در جلوگیری در روابطشون نکردم .. واقعا این حق و به خودم نمیدادم .. در هر صورت اونم پدرش بود
و از نظر من تا زمانی که نخواد همراز و از من بگیره میتونه در حق دخترش پدری کنه ...
بلند شدم که همراز از روی سینه اش بردارم .. هم که از تب نداشتنش مطمئن بشم ..
داشتم اهسته دستای بهنود و از دورش بازم میکردم که صداش دراومد :
بهنود _ بذار باشه دخترم و خودم میذارمش یرجاش ..
_ اذیتت نکنه ..
چشماش و باز کرد ..
بهنود _ نه ! اصلا ..
_ دیشب دوباره تب کرد ؟! چرا بیدارم نکردی ؟!
بهنود _ چرا یه بار تبش رفت بالا شیاف گذاشتم .. توهم خیلی خسته بودی .. تقریبا صبح بود که خوابیدی .. حتی با گریه ی همرازم بیدار نشدی ..
خیلی تعجب کردم .. من خوابم کلا" سبک بود .. به صدای همرازم که حساس بودم سریع بیدار میشدم .. ولی اصلا متوجه نشده بودم ..
_ افتادی توی زحمت ..
بهم نگاه کرد .. نگاهش تک تک اعضای صورتم و بررسی کرد .. متفکر بود ..
romangram.com | @romangram_com