#کوه_پنهان_پارت_186

اون از بچگیش ضعیف بود ..

نمیدونم شاید چون من دوران بارداری خوبی پشت سر نذاشتم ..

بهنود وقتی که مطمئن شد که شیاف همراه ندارم ..

و با پیمان رفتن که شیاف بگیرن .. برای زمانی که تبش قطع نشده بود ..

منم سعی میکردم با پاشویه تبش و پایین بیارم ..

بلاخره بعد از یک ساعت تبش قطع شد ..

تمام این مدت پدر جون و بقیه یا توی اتاق بودن .. یا دائما بهش سر میزدن ..

اما با قطع شدن تبش ازشون خواستم که برن و استراحت کنن..

از بهنود و پیمانم خبری نبود .. احتمالا داروخونه ی شبانه روزی پیدا نکرده بودن ..

ساعت دو بود که برگشتن .. معلوم بود که خسته ان ..

اونا هم وقتی که مطمئن شدن .. تب همراز قطع شده رفتن که کمی استراحت کنن ..

ولی من نمیتونستم بخوابم .. همراز لج کرده بود و نمیخوابید .. فقط میخواست توی ب*غ*لم راهش ببرم .. وقتیم که میذاشتمش توی تخت بیدار میشد و گریه میکرد .. همتا هم خواب بود میترسیدم بد خواب بشه ..

نمیدونم چند دقیقه بود که داشتم راهش میبردم .. بهنود وارد اتاق شد ..

وقتی دید همراز توی ب*غ*لمه گفت :

چی شده بازم تب کرده ؟!

صدای نگرانش سرعت گردش خون و توی بدنم افزایش داد .. حس اینکه داره سعی میکنه یه پدر باشه بهم ارامش میداد ..

ولی فقط برای چند ثانیه بود .. چون سریع یادم میومد که اون یه دکتر !!!

سرمو به نشونه ی نه تکون دادم و گفتم :

_ نه .. ولی لج کرده .. میذارمش زمین گریه میکنه ..

بهنود اروم اومد جلو همراز و ازم گرفت .. اجازه ی مقاومت و بهم نداد ..

_ بده به من راهش ببرم .. تو خسته شدی ..

تازه وقتی کنار تختم نشستم .. متوجه خستگی کمرم شدم .. خشک شده بود ..

کش و قوصی به بدنم دادم و گفتم :

_ بیا بذارش روی تخت .. شاید بیدار نشه .. تو هم خسته میشی !!

بهنود _ نگران نباش .. تو کمی دراز بکش امروز خیلی خسته شدی ..

سرم و روی تخت گذاشتم .. گفتم نه خوابم نمیاد .. باید بیدار بمونم ممکن بازم تب کنه ..

ولی پلکام همش روی هم میوفتاد .. حالا که بهنود بود اروم بودم ..

نمیدونم چرا ولی بهش اعتماد داشتم ..

romangram.com | @romangram_com