#کوه_پنهان_پارت_185


همتا و همراز و حمام کردم و بعد هم با سشوار موهاشون خشک کردم ...

و بعد هم رفتیم که شام بخوریم .

سر شام پدر جون از همتا که کنارش نشسته بود .. خواست که اتفاقات روز و براش تعریف کنه ..

انگار عادت کرده بود که هر وقت با همتا باشه .. باصدای اون غذا بخوره .. ولی همتا به حدی گرسنه بود که به پدر جون گفت بعد از شام همه چیز و براش تعریف میکنه ..





بعد هم با ولع مشغول خوردن شد .. که باعث خنده ی همه شد .. ال*بته به جز حوری جون !!!

ساکت بود .. یه جورایی مطمئن بودم .. داره انرژی ذخیره میکنه برای بعد از شام!!!





اما همراز موقع شام غذای زیادی نخورد .. با تمام تلاش های من فقط یه تیکه جوجه خورد ..

بهنود هم که کنارش نشسته بود .. هی با دلایل مختلف اون و دختر بابا خطاب میکرد و سعی داشت بهش غذا بده ..

اما به من حتی نگاهم نمیکرد !!!!

اولین بار وقتی گفت دختر بابا به پدرجون نگاه کردم .. انتظار داشتم بهش یاداوری کنه که نباید به همراز بگیم پدرش کیه .. اما اونم به روی خودش نمیاورد .. انگار حرف عجیبی نشنیده !!

ولی دیگه بعدش توجهی نکردم و با این ذهنیت که همراز هنوز کوچیکه و با ندیدن بهنود فراموشش میکنه .. به غذا خوردن خودم مشغول شدم .

بعد از شام خواستم به همراز از سیب پوست گرفته م بدم که متوجه داغی سرش شدم .. چند دقیقه ای هم بود که فهمیدم بیحاله .. اما فکر میکردم به خاطر خواب الودگیش باشه ..

ل*بم و روی پیشونیش گذاشتم تا مطمئن بشم ..

اره تب داشت .. نباید میذاشتم توی اب بره .. بدنش هنوز خیلی ضعیفه ..

سوری جون اولین نفری بود که متوجه من شد .

سوری جون _ چی شده سارا جان ؟!

_ نمیدونم .. ولی حس میکنم همراز تب داره ..

با این حرفم بقیه هم نگاهشون و به من دوختن .. بهنود سریع اومد سمتم .. دستاشو روی پیشونی همراز گذاشت ..

بهنود _ اره داغه .. باید معاینه اش کنم .

بعدم از روی دست من بلندش کرد و به سمت اتاقش رفت ...





همیشه همراهم استامینیفون داشتم .. این عادت و از وقتی که همراز به دنیا اومد داشتم .. اما شیاف همراهم نبود و اگه تب همراز بالا میرفت خیلی خطرناک بود ..


romangram.com | @romangram_com