#کوه_پنهان_پارت_183
_ ال*بته نخودی بودن که خیلی خوبه ..ولی این که هیچ کس تحویلت نگیره بدِ..
سورنا هم یه دنپایی مهمونش کرد ..
ماهم خندیدیم ..
بعد از گردو و شکستن و کلی خنده مشخص شد که ما باید وسط باشیم ...
پیمان و همتا یه طرف ایستادن .. بهنودم همراز گوشه ای نشوند و طرف دیگه ایستاد ..
همون توپ اول که پرتاب شد .. من بول اول و گرفتم ..
همتای عزیزم که بازی رو خیلی جدی گرفته بود، بلند گفت :
همتا _ دیدی گفتم عمو .. بابا ، میگم مامانم حرفه ای ، درست بزن دیگه .
به حرص خودنش میخندیدیم
پیمان _ حواسم هست .. خیالت راحت .. فقط میخواستم بهشون انگیزه بدم ..
با یه لحن کوچه بازاری گفتم ..
_ شوما به فرک خودت باش ، داش !!!
پیمان _ اِ اینجوریه .. سوسکت میکنم.
بازم با همون لحن ادامه دادم .
_ داش !!! اگه واسه دیگرون لاتی واسه ما اُشکولاتی
پیمان و بقیه بلند زدن زیر خنده ..
صدای بهنود و پشت سرم شنیدم که گفت :
بهنود _ شیطونی نکن ..
قل*بم ریخت .. توی صداش رگه هایی از خنده بود .. در عین حال تعصبم داشت ..
نمیدونم شاید دلم خواست اینطوری برداشت کنم ..
برگشتم و بهش نگاه کردم .. که با ل*بخند و چشمکش روبه رو شدم ..
شاید مسخره به نظر بیاد .. اما انرژی چندین برابر شد ..
دوباره بازی شروع شد و با حیله هایی مثل وای خاله مارمولک زیر پات ِ .. وای مامان پشت سرت ...
که همتای مارمولک به کار میبست .. خیلی زود سونیا و روژان از زمین خارج شدن ..
romangram.com | @romangram_com