#کوه_پنهان_پارت_182

هیچ تصمیم و تفکری برای ست کردن ل*باسم نداشتم .. اما خودش ست شد !!!

از پله ها سرازیر شدم و تقریبا به سمت حیاط پرواز کردم ..

از چیزی که دیدم خنده م گرفت .. همتا باز هم معرکه گرفته بود و جماعتی و سرکار گذاشته بود ..

پیمان و سورنا یه طرف و سونیا و روژانم یه طرف دیگه و بهنودم همرازو ب*غ*ل گرفته و سرپا ایستاده بود .. محو کاتا زدن همتا شده بودن ..

همتای مارمولک تا منو دید .. سریع کاتاش و تموم کردو بلند گفت : دیگه نمیتونم ، از من نخوایین .. اخه مگه ادم گرم نکرده ، کاتا میزنه .. اگه من عضله ام بگیره کی میخواد جوابگو باشه !!!!

بعدم یه جوری به من نگاه کرد که یعنی "خوشت اومد "..

پیمان و بهنود که به اخلاق همتا اشنایی داشتن میخندیدن .. ولی بقیه با چشمای گشاد شده بهش نگاه میکردن ..

منم در جواب یه جوری نگاهش کردم .. که یعنی "اشکالی نداره ولی دفعه بعد سفید میبندی "..

که فقط خود همتا راز نهفته در نگاهم و فهمید .. که با شونه های افتاده و سری کج شده به من نگاه میکرد ..

پیمان رو به من گفت :

_ استاد اجازه میدیدن ما وسطی بازی کنیم .. به عضله هامون صدمه وارد نمیشه ..

خندیدم و گفتم :

_ نه اگه بذاری من وسط باشم تو فقط توپ و پرتاب کنی !!

پیمان _ واقعا که زرنگی .. خوب بیا یارکشی ..

بعدم سریع گفت .. همتا با من ..

همتا هم سریع پشتش رفت .. که باعث خنده ی جمع شد ..

روبه اسمون گفتم:

_ خدایا میبینی بچه بزرگ کن خیلی راحت میذارتت کنار .. ای روزگار !!!!!!

بازم خندیدیم .. میخواستم بگم بهنود .. که روژان سریع خودش و انداخت جلوم .. دستش و گرفتم و گفتم :

_ روژان ...

به وضوح دیدم قیافه ی بهنود در هم شد ..

راست شو بگم اون لحظه ذهن پلیدم شاد شد .. اما سریع بهش نهیب زدم که دیگه تکرار نکنه !!!

با صدای پیمان که بهنود و انتخاب کرد به خودم اومدم ..

به چهره اش که نگاه کردم .. راحت میتونستم تشخیص بدم که اونم ذهن پلیدش بهنود و انتخاب کرده ..

_ سونیا ..

فقط سورنا مونده بود که پیمان بهش گفت : تو هم نخودی !!

مت هم با ل*بی اویزون قبول کرد ..

پیمان دوباره خندید و گفت :

romangram.com | @romangram_com