#کوه_پنهان_پارت_181


ولی ما هیچکدوم گرسنه نبودیم .. بس که توی راه هله هوله خوردیم ..

ترجیح دادیم کمی استراحت کنیم .. تا برای غروب انرژی ذخیره کنیم ..

بعد وارد شدن توی اتاق سریع ل*باس هامو از ساک در اوردم توی کمد گذاشتم .. توی این چند روزی که اینجا بودیم حوصله ی اتو کشیدن نداشتم .. هوای شمالم مرطوب !! سریع چروک میشدن ..

بعدم ل*باسم با ل*باس خوابای خرسی همتا دوستم عوض کردم و کنار همتا و همرازم که نیم ساعتی میشد خوابیده بودن دراز کشیدم .. به ثانیه نکشید که خوابم برد .

وقتی بیدارشدم از همتا و همراز خبری نبود .. ترسیدم به سمت ساحل رفته باشن .. سریع بلند شدم و با همون ل*باس ها از اتاق رفتم بیرون ..

از اتاق های بالا صدایی نمیومد .. سریع رفتم پایین و اونجا هم ساکت بود .. دیگه از ترس نمیتونستم روی پاهام وایستم .. مغزم از کار افتاده بود ..

همون طوری سرگردون دور خودم میچرخیدم که صدای بهنود منو به خودم اورد ..

بهنود _ چی شده سارا ؟! چرا اینجوری اومدی بیرون ؟!

نگرانی توی صداش باعث تعجبم شد .. اما نه اینقدری که بتونه منو از این سستی بیرون بیاره .. از بین فک قفل شدم فقط تونستم بگم ..

_ بهنود .... دخترا ؟!

نمیدونم بهنود از لحن صدام بود که فهمید دوباره بی حسی سراغم اومده یا از روی ل*بای لرزون و سفید شده ام بود ..

با سرعت به سمتم اومد و منو توی آ*غ*و*شش کشید و کنار گوشم اروم گفت..

بهنود _ هیشش .. نترس دخترا توی حیاط پیش پیمانن ..

تازه موقعی که راه تنفسیم باز شد .. فهمیدم که چند دقیقه است نفس نکشیدم ..

حتی فکر از دست دادنشونم منو نابود میکرد .. اونا همه ی زندگی من بودن ..

یه نفس کشیدم .. که باعث شد عطر بهنود وارد ریه هام بشه ..

و متعاقبش یه حس ارامش بخش بهم تزریق شد .. همین باعث شد که یه نفس عمیق دیگه بکشم و سرمو بیشتر توی سینه ی بهنود فرو کنم .. و به اشکام اجازه خودنمایی بدم .. اونم انگار حالم فهمید که حلقه ی دستاشو دورم تنگ تر کرد..

اما همون لحظه صدای پای کسی اومد که باعث شد بهنود سریع منو از خودش جدا کنه !!





پدرجون بود که بدون توجه به ما به سمت دستشویی رفت ..

من همچنان م*س*تاصل ایستاده بودم و به رفتارای ضدو نقیض بهنود فکر میکردم ..

از اون طرف هم ، هنوز خیالم بابت همتا و همراز راحت نشده بود .. به خاطر همین یه قدم به سمت در حیاط رفتم .. ولی با صدای بهنود متوقف شدم ..

بهنود _ سارا عزیزم !! نمیخوای ل*باست و عوض کنی ؟!

بهش نگاه کردم .. با چشمامش به ل*باسام اشاره کرد ..

به خودم نگاه کردم .. همون بلوز و شلوار خرسی تنم بود و موهای بلندمم که تا روی کمرم میرسید دور شونه هام ریخته بود و چشم بند مشکیم مثل یه تل روش عمل میکرد ..

بدون توجه به بهنود سریع به سمت پله ها تغییر مسیر دادم .. وارد اتاقم شدم .. از کمد یه شلوار خنک سفید برداشتم و با تونیک کرمم پوشیدم .. یه شال سفیدم سرم انداختم .. وقتی نگاهم به ایینه افتاد .. خنده م گرفت..


romangram.com | @romangram_com