#کوه_پنهان_پارت_180
با همه احوال پرسی کردم و با پدر جون دست دادم .. اونم منو به سمت خودش کشید و پیشونی مو ب*و*سید ..
سونیا کنار دختر عموش بود .. با دیدنشون یه ل*بخند روی ل*بم نشست ..
روژان ، واقعا دختر ناز و خانمی بود .. خیلی زیبا بود به حدی که وقتی میدیدش .. نا خداگاه این جمله به ذهنت میرسید " فتبارک الله و الاحسن الخالقین "
زیبا بود ولی اسطوره ای نبود .. اما اینقدر خانم و دوست داشتنی بود که زیبایشو چند برابر میکرد ..
در واقع سیرت اسطوره ای داشت که ال*بته با وجود والدین فوق العاده اش دور از ذهن نبود ..
حوری جونم هیچ سعی برای شاد نشون دادن از این همسفری با من نداشت .. این برای من بهتر بود ..
همتا و همرازم با دیدن پدر جون روی دوپا بند نبودن .. دوست داشتن در کنارشون باشن ولی خوب من این اجازه رو نمیدادم .. وقتی پیش خودم بودن خیالم راحت تر بود .. پدر جون و سوری جون هم کمتر اذیت میشدن ..
در حال خوش و بش با سونیا و روژان بودم که سورنا به سمتم اومد و گفت :
سورنا _ سارا خانم بهتره شما هم همراه ما بیاید پیش سونیا و روژان باشین ..
فقط همینم مونده بیام پیش حوری جون .. اینجاست که این ضرب المثل مصداق پیدا میکنه ..
"که مار از پونه بدش میاد .. دم لونه اش سبز میشه "
همینه دیگه .. اومدم جواب شو بدم که خودش زودتر گفت ..
سورنا _ مامان و بابا با خاله اینا میرن ..
همون لحظه هم سوری و جون و پدر جون به همراه حوری جون و اقای محبی خداحافظی کردن و زودتر رفتن ..
بعد از رفتن اونا برگشتم مت منتظر دیدم .. تا اومدم جوابشون و بدم .. دستای بهنود دورم حلقه شد و خودش به جای من پاسخ داد ..
بهنود _ نه دیگه سارا با خودمون میاد .. اونجا هم به اندازه کافی وقت هست که با سونیا اینا بگذرونه .. به من نگاه کردم و پرسید :
مگه نه عزیزم ؟!
منم به صورتش که فقط چند سانتی متر با صورتم فاصله داشت نگاه کردم و فقط تونستم سرمو به نشونه ی تایید تکون بدم .
اما بهت و تعجب و نمیتونستم از صورتم پاک کنم .. و همش این جمله ی رعنا توی سرم تکرار میشد :
" من میگم این فقط جلوی پدر و مادرش با تو بده "
و اینکه چرا بهنود تا وقتیکه پدر مادرش بودن .. سمت من نیومد ؟!
وقتی رسیدیم .. همراز توی ب*غ*لم خواب بود .. همتا هم بغ کرده نشسته بود ..
قبلا هم به این ویلا اومده بودیم و همتا برای خودش یه اتاق روبه دریا انتخاب کرده بود .. اما من با یه حساب سرانگشتی بهش گفته بودم که نمیتونه از اون اتاق استفاده کنه .. چون تعدادمون زیاد بود و همتا هم باید با من هم اتاق میشد .. حالام توی قهر به سر میبرد ..
ویلای پدر جون .. یه ویلای دوبلکس بود که دو تا اتاق خواب پایین داشت که توسط سوری و حوری و شوهراشون اشغال شد .. سه تا اتاقم بالا بود که یکیشو سونیا و روژان برداشتن .. یکیشو پیمان و بهنود و سورنا و دیگری رو هم منو دخترام ..
تقریبا تقسیم خوبی بود .. همه راضی بودن به غیر از پیمان و بهنود که باید مت و هم تحمل میکردن !!!!
پدرجون و بقیه زودتر از ما رسیده بودن .. چون هم از ما زودتر راه افتادن و هم اینکه مثل ما توی راه نایستادن و اب بازی نکردن !!! اینکه زود رسیدن و بساط نهارو راه انداختن ..
romangram.com | @romangram_com