#کوه_پنهان_پارت_178
مریم _ سلام .. چی شده ؟!
_ سلام .. هیچی مگه قرار بود طوری بشه ..
مریم _ نه ! فقط فکر کردم تو چون تا دیر وقت بیدار بودی الان باید خواب باشی.. برای همین گفتم ..
_ نه بابا همراز گرسنه ش بود بیدارم کرد .. اتفاقم افتاد ولی نه از نوع بدش ...
مریم _ اِ خوب بگو دیگه .. جون به سرم کردی ؟!
_ خیلی خوب بابا .. بهنود الان زنگ زد ..
مریم _ چه خوب !! چیه دلش تنگ شده بود؟!!!!!!
_ نه بابا ! گفت اماده شو دو ساعت دیگه راه میوفتیم .. منم گفتم کجا .. گفت شمال دیگه .. گفتم نمیام .. گفت نباید دل پدر شوهر و شکوند .. بعدم قطع کرد .
مریم اصلا یاد شمال نبودم .. چیکار کنم ؟!
مریم _ نگران نباش .. تو برو .. ماهم فردا پس فردا میایم ..
_ راست میگی ؟!
مریم _ اره ! بهنود و پیمان توی مهمونی دعوتمون کردن .. دیروزم خود سوری جون زنگ زد دعوتمون کرد .. ولی این خان عمو نمیذاره بیایم .. میگه اول پروژه رو که گرفتین تموم کنید بعد میریم ..
_ خیلی عالی شد .. پس من منتظرتونم ..
مریم _ باشه عزیزم زود میایم .. نگران نباش .
_ مرسی ..پس فعلا خداحافظ .
مریم _ خداحافظ عزیزم . مراقب خودت و بچه ها باش ..
وقتی که قطع کردم .. واقعا حس خوبی داشتم .. وجود مریم و رعنا برام غنیمتی بود ..
ولی چند دقیقه ی بعد با یاد اوری اینکه ممکن مهدی هم همراهشون بیاد .. رعشه ای به تنم افتاد .. همش ارزو میکردم که ای کاش نیاد ..
وقت زیادی نداشتم .. برای همین اول همتا رو بیدارکردم که صبحونه بخوره .. خودمم وسایل و ل*باس های خودم و بچه ها رو اماده کردم و داخل چمدونم چیدم .. ل*باس هایی که قرار بود تنشون کنم روی تختشون گذاشتم ..
بعدش با کلی سفارش به همتا رفتم تا یه دوش بگیرم و خودم حاضر شم .. خدا رو شکر بچه ها رو دیروز حمام کرده بودم .. تمیز بودن .
از حمام که اومدم بیرون صدای بهنود و پیمان از توی سالن میومد .. سریع ل*باس پوشیدم و موهام و با سشوار خشک کردم .. یه ارایش مولایمم کردم و رفتم که دخترا رو اماده کنم ..
خیلی زودتر از چیزی که فکرشو میکردم .. راه افتادیم .
وقتی که از اتاق خارج شدم .. بهنود در حال عوض کردن ل*باس همراز بود .. پیمان و همتا هم در حال جاسازی چمدون ها تو ماشین بودن .. و عملا کاری برای من نمونده بود ..
از بهنود تشکر کردم و رفتم توی اشپزخونه تا سبد خوراکی هامونو اماده کنم .. مقداری میوه و اجیل برداشتم و فلاکس چای و قند و لیوان ..
و ال*بته کیک و شیر و لقمه برای عسلای مامان ..
توی راهم پیمان پیاده شد و همشو تنقلات و خرید و تحویل همتا داد !!!!
romangram.com | @romangram_com