#کوه_پنهان_پارت_177


_ همراز مامان چرا بیدار شدی .. تازه ساعت هشت ..

بازم بدون حرف صورت شو به سینه م مالید ..

دیگه باید بلند میشدم .. با اونکه سرم درد میکرد ولی بلند شدم .. یه نگاه به جای مریم و رعنا انداختم ، خالی بود .. یادم اومد که باید سرکار باشن ..

همراز و ب*غ*ل کردم و رفتم توی اشپزخونه .. دیدم میز صبحونه چیده شده .. همراز و نشوندم توی صندلیش و به نون تست شکلات صبحانه مالیدم و دادم دستش .. خودمم رفتم که صورتم و بشورم ..

بعد از صبحونه خوردن .. خودم و با کارای خونه مشغول کردم .. همرازم با عروسکاش بازی میکرد .. همتا هم هنوز خواب بود !!!!

داشتم ظرفای صبحونه رو میشستم که با صدای زنگ گوشیم سریع دستای کفیمو شستم و به سمتش رفتم ..

یه اس ام اس از طرف بهنود بود .. به این مضمون :

" سلام عزیزم .. تا دو ساعت دیگه اماده باشین میام دنبالتون .. بریم "

تعجب کردم .. کجا قرار بود بریم ؟!

همینو واسش نوشتم

"سلام .. کجا قراره بریم ؟!"

سریع جواب اومد .

" شمال دیگه .. یادت رفته ؟! "

ای وای اصلا یادِ شمال نبودم .. چیکار کنم .. اون شب توی رودربایستی با پدر جون قبول کردم .. ولی سفر با حوری جون و نمیتونستم تحمل کنم ..

برای همین برای بهنود نوشتم ..

" میشه ما نیایم .. الان اصلا موقعیت سفر و ندارم "

تا دلیوردیش اومد .. زنگ زد .

از سرعت عملش خنده م گرفته بود..

سعی کردم که خنده م توی صدام مشخص نباشه .

_ سلام ؟!

بهنود _ سلام .. قضیه چیه ؟! چرا نمیخوای بیای ؟!

_ دلیل خاصی نداره .. فقط حس میکنم الان امادگی سفر و ندارم ..

بهنود _ یعنی چی ؟! بدو برو اماده شو ، توی سفر خودش امادگیت ایجاد میشه .. در ضمن تو که نمیخوای دل یه پدر شوهر مهربون و بشکنی .. هاان ؟!!

ای لعنت به من که باز به لحنش خندیدم .. اگه الان مریم اینجا بود حتما منو میکشت ..

اونم وقتی که دید دارم میخندم .. با یه" میبینمت" قطع کرد و فرصت هیچ گونه اعتراضی و به من نداد..

منم به اجبار رفتم که وسایلم و جمع کنم .. در همون حالم به ذهن پلیدم اجازه دادم تا نقشه ای برای مقابله به مثل با حوری جون طراحی کنه ..

با فکر اینکه با مریم و رعنا راحت تر میتونم حوری جون و تحمل کنم .. سریع شماره ی مریم و گرفتم .. تا ازشون بخوام اونا هم بیان ..


romangram.com | @romangram_com