#کوه_پنهان_پارت_176

_ اخه تو دیشب شرایط خوبی نداشتی !

بدون حرف نگاهش کردم .. بعدش هم سرجام دراز کشیدم

مریم _ نمیخوای بگی دیشب بین تو مهدی چه اتفاقی افتاد ..

تا اومدم تکذیب کنم .. ادامه داد ..

مریم _ نمیخواد تکذیب کنی دیشب بعد از رفتن تو مهدی مثل دیوونه ها شده بود .. همه ی مهمونا فهمیده بودن یه چیزیش هست .. بعدشم که تا خود صبح کنار تک درختمون سیگار کشید ..

از به یاد اوری مهدی و حرفهاش و ب*و*سه ی اخرش .. حرصم گرفت ..

با همون حرص ریه هامو پر و خالی کردم و همه چیز و براشون تعریف کردم ..

همه چیز و بدون حذف کلمه ای .. مریم از نظرم فقط خواهر مهدی نبود .. خواهر خودم بود .. پس دلیلی نداشت چیزی و ازش پنهان کنم ..

مطمئن بودم اونم به من همین حس و داشت .

رعنا _ سارا چرا به مهدی فکر نمیکنی .. اون بعد از جداییت از بهنود گزینه ی خوبیه ..

مریم _ منم همین نظر و دارم .. حتی اگه تو فکر کنی که دارم سنگ برادرم و به سینه میزنم .

یه ل*بخند تلخ نشست روی ل*بم ..

_ مگه من چی دارم که تو به خاطر من سنگ برادرت و به سینه بزنی ..

مریم _ تو عالی هستی .. لیاقتت بیشتر از مهدی .. واسه ی همین میگم توی ازدواجت با مهدی برنده اونه ..

_ اینا همش حرفه .. من به درد مهدی نمیخورم .. اون موقعیت هایی بهتر از من میتونه داشته باشه ..

مریم _ چرت نگو سارا .. تو چیزی از بقیه کم نداری هیچ ، بیشترم داری .. مهمتر از اینم که مهدی عاشق تواِ .. اینو قبل از اینکه بره هم میدونستیم .. حتی یه بار مامانم میخواست ازت خاستگاری کنه .. من احمق نذاشتم ..

رعنا _ چرا ؟!!

مریم _ اخه .. سارا تازه محسن و رد کرده بود .. همش هم هی میگفت قصد ازدواج ندارم .. منم ترسیدم با پیش کشیدن این قضیه .. دیگه خونمون نیاد !!

به سرنوشتم پوزخند زدم .

اون موقعی که من توی عشق مهدی در حال سوختن بودم .. مریم نذاشته بود ازم خاستگاری کنن ..

اه از نهادم خارج شد .. که اگه میذاشت من الان وارد این بازی نشده بودم ..

دیگه چیزی نگفتم .. مریم و رعنا هم ترجیح دادن سکوت کنن ...





صبح با حس لمس دستای کوچیک همراز با صورتم بیدار شدم ..

روی شکمم نشسته بود و داشت صورتم و نوازش میکرد .. وقتی که چشمای بازم و دید .. یه ل*بخند ساراکش زد و صورت شو به سینه م مالید ..

دلم براش ضعف رفت و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که خدا رو به خاطر داشتنش شکر کنم ..

توی آ*غ*و*شم فشردمش با تعجب و به ساعت نگاه کردم .. مگه ساعت چند که همراز بیدار شده و گرسنه است که دیدم ساعت تازه هشت صبح بود ..

romangram.com | @romangram_com