#کوه_پنهان_پارت_174

پیمان _ سارا جان ناراحت نمیشی .. من هر چی دلم میخواد انتخاب کنم ..

منم خندم گرفته بود .. بهنودم با ل*بخند نگاش میکرد

_ نه راحت باش ..

پیمان _ من اصلا وقتی یکی دیگه میخواد حساب کنه واقعا گرسنه میشم .. اخه میدونی معدم هوشمند ِ !!!!!!!!!!

من دیگه داشتم میمردم ..

_ واقعا .. پس باید برم از پولی که دارم یه جفت دستکش بخرم .. برای شستن ظرف ها ..

همه خندیدیم ..

پیمان _ اون دیگه مشکل خودته .. مگه نه همتا جونم ؟!

همتای مارمولکم با خنده سرشو تکون داد ..

با هم شروع کردن به سفارش دادن .. چند نوع غذا و سالاد و دسر ..

دیگه حتی گارسون هم به خنده افتاده بود ..

منم نمایشی قل*بم و توی دستم فشار میدادم .. ازش خواهش میکردم ادامه نده ..

سفارش ها رو که اوردن دیگه از خنده نمیتونستیم سر جامون بشینیم ..

پیمان و همتا هم بلادرنگ شروع به خوردن کردن .. منو بهنودم با خنده نگاهشون میکردیم ..

بعد از کلی شوخی و خنده موقع خوردن غذا که نیمی از اون دست نخورده برگشت .. بلند شدیم که بریم خونه ..

همراز به بهنود سپردم که برم حساب کنم .. با اخم مصنوعی که به پیشونیش نشونده بود ، مانعم شد .





طبق معمول زمانی که میخواستیم صحبت کنیم .. جامونو جلوی تلویزیون پهن کردیم ..

همتا و همراز که همون سر شب خوابیدن .. خیلی خسته بودن ..

اخه بعد از اینکه از رستوران اومدیم بیرون .. بهنود و پیمان به عنوان جایزه بچه ها رو بردن خرید و به غرغرهای منم توجهی نکردن ..

تمام پاساژهای اسباب بازی فروشی رو زیرو رو کردن .. یعنی به عبارتی دِرو کردن .

که حاصلش یه ب*غ*ل پُر عروسک شد ..

غروبم مریم و رعنا اومدن .. همتام تا وقت خوابش داشت براشون از بهنود و پیمان میگفت ..

بعد از خوابیدن اونا منم فقط به سوالای این دوتا جواب دادم ..

رعنا _ یعنی برای تو هم خرس خرید ؟!

_ اره یه خرس خرید داد دستم .. بعدم گفت : بیا اینم پسرمون .. اسمشم گذاشت هوروش !!!

مریم _ تو چیکار کردی؟!

romangram.com | @romangram_com