#کوه_پنهان_پارت_173


دلم میخواست از بهنود بپرسم اگه خونه میمونه .. میتونه از همرازم مراقبت کنه ؟! ولی روم نشد ..

که خودش وقتی دید به سمت اتاق بچه ها میرم گفت :

بهنود _ همراز و بیدار نکن .. پیمان خونه میمونه .. بهش سفارش میکنم حواسش باشه ..

دلم یه جورایی گرفت .. بهنود پدر همراز .. اونوقت یکی دیگه باید از بچه ش مراقبت کنه .. از حرص دلم میخواست یه لازم نکرده نثارش کنم .. که دیدم همرازم به خاطر لجبازی من اذیت میشه .. بنابراین مادری کردم و چیزی نگفتم ..

اما نیم ساعت بعد در حالی که داشتیم از خونه خارج میشدیم .. از افکارم خجالت زده شدم .. چون بهنود به همتا گفت که تا پایان مسابقه اش منتظر میمونه تا اولین نفری باشه از نتیجه با خبر میشه ..

این یعنی که میخواست مارو برسونه و منتظر بمونه

به محل مسابقه که رسیدیم .. خواستم پیاده بشم که بهنود صدام کرد ..

بهنود _ سارا !

_ بله ؟!

بهنود _ شماره ی منو داری ؟!

خنده م گرفت .. بهنود تعجب کرد که دارم میخندم ..

با تکون سرم به نشونه ی نفی معنی خندم و فهمید ..

بهنودم با خنده گفت _ باشه بده من گوشیتو ..

گوشیمو بهش دادم .. شمارش و سیو کرد و برای خودش میس انداخت و بهم برگردوند ..

بهنود _ من میرم این اطراف جای پارک پیدا کنم .. تموم شد زنگ بزن .

_ لازم نیست بمونیاا .. برو خونه خسته ای .. شاید طول بکشه ..

بهنود _ مهم نیست به همتا قول دادم پس میمونم .. برو تو نگران منم نباش ..

بعدم یه چشمک زد و ماشین و به حرکت در اورد ..

با چشمکی که زد فکر کردم داره شوخی میکنه که میمونه و به خاطر همینم شمارم و خواسته که بعدش بیاد دنبالمون .. اما وقتی که به اصرار همتا باهاش تماس گرفتم تا همتا خانم خودش و توی ل*باس مقدس کاراته بهش نشون بده .. بعد از 5 دقیقه جلوی درب سالن ایستاده بود و قربون صدقه ی همتا میرفت .. فهمیدم که بازم زود قضاوت کردم .

منم کاری جز اینکه غرق ل*ذ*ت بشم نداشتم ..

ودر اونجا ، ارزو میکردم که هرگز جدایی وجود نداشت !!!

چند ساعت بعد وقتی که همتا مدال خوشرنگ شو به گردن اویخته بود و با حکم قهرمانیش بیرون رفتیم .. پیمان و همرازم کنار بهنود ایستاده بودن .. حتما بهنود بهش ادرس داده بود ..

همینم شادی همتا رو ده برابر کرد ..

به مناسبت گرفتن مدال طلای قلابی همتا .. یه شیرینیه تپل پیاده شدم .. در واقع همه رو به یه ناهار خوشمزه به دستپخت اشپز رستوران سنتی دعوت کردم ..

همتا سر از پا نمیشناخت ..

روی تخت نشستیم .. من که نشستم .. همراز و کنارم نشوندم .. بهنودم سریع کنارم نشست .. پیمان و همتا هم روبه رومون ..

پیمان منو گرفت دستشو شروع به انتخاب کرد ..


romangram.com | @romangram_com