#کوه_پنهان_پارت_172

با دیدن ما به سمتمون اومدن و از رفتنمون گلایه کردن .. من با کلی عذر و بهانه از دلشون در اوردم .. پیمان هم از جانب خودش و بهنود عذر خواست و پیش امدن کاری و بهانه کرد ..

بهنود کنار ماشین ایستاده بود ..

توی ماشین کسی حرفی نمیزد .. همه سکوت کرده بودن ..

همتا و همرازم ساکت بودن .. شاید اونا هم متوجه جو حاکم بودن ..

همراز توی ب*غ*لم نشسته بود .. همتا هم سرشو روی پام گذاشت تا بخوابه .. که با صدای بهنود گوش هاش تیز شد ..

بهنود _ همتایی نظرت چیه بریم شهربازی ؟!

همتا ذوق زده گفت :

همتا _ من موافقم عمو جون .. بریم .

خواستم بگم که نمیتونیم بریم .. بچه ها باید زود بخوابن .. همتا هم صبح مسابقه داره .. ولی با دیدن اشتیاق همتا ساکت شدم و چیزی نگفتم ..

بهنودم سرخوش از پذیرش پیشنهادش به سمت شهر بازی روند ..

سه چهار ساعتی و توی پارک بودیم .. به قدری پیمان و همتا شیطنت میکردن که من شیطنتم و فراموش کرده بودم و در نقش یه مامان تذکر میدادم ..

گاهی اوقات بهنودم به جمعشون میپیوست و منو حرص میدادن ..





بعد از نماز صبح دیگه نخوابیدم .. باید صبحونه رو اماده میکردم .. تا همتا بخوره و بعدش هم به مسایقه برسونمش ..

عزیزم برای این مسابقات خیلی زحمت کشیده بود ..

توی اشپزخونه مشغول اماده کردن وسایل صبحونه بودم که با صدای بهنود به عقب برگشتم ..

بهنود _ چیکار میکنی ؟!

با موهای بهم ریخته و چشمایی که تقریبا بسته بود نگاهم میکرد ..

دیشب وقتی برگشتیم خونه .. بهنود و پیمان بچه ها رو که خواب بودن اوردن تو .. ودر کمال تعجب من به سمت اتاق مهمان رفتن ..

منم همش از خودم میپرسیدم: اینکه اینا اصلا اهل تعارف نیستن خوبه ؟!!!!

بعدم برای خودم شونه ای از ندانستن بالا انداختم و با افکاری مغشوش خوابیدم ..

با اون که بهنود تمام سعیشو کرده بود که منو از ناراحتی در بیاره .. بازم من تا وقتی که یاد ب*و*سیدنش میوفتادم حس حقارت همه ی وجودم و در برمیگرفت .. وباعث میشد هر چند دقیقه یه بار دستی روی ل*بم بکشم و سعی کنم پاکش کنم .

اما بازم با حس یاداوری اعتماد بهنود اروم میشدم .

دیدم بهنود هنوز منتظر جواب منه .. میخواستم بگم معلوم نیست ولی به جاش گفتم ..

_ همتا امروز مسابقه داره دیگه .. دارم صبحونه شو اماده میکنم ..

بهنود که حالا چشماش کاملا باز شده بود .. اهاانی گفت و به سمت دستشویی رفت ..

مشغول کارم شدم .. و رفتم که بچه ها رو اماده کنم ..

romangram.com | @romangram_com