#کوه_پنهان_پارت_171
حتی اگر این آ*غ*و*ش مال کسی بود که اورا دوست نداشت .. کسی که او را نخواسته بود ..
اما متبرک به نفس الهی بود ..
با شنیدن صداش کنار گوشم به خودم اومدم .. در حالی که داشت پشتم و ماساژ میداد.. روی موهام و میب*و*سید .. گفت :
بهنود _ عزیز دلم برو بچه هارو اماده کن بریم خونه .. باشه ؟!
نفس عمیقی کشیدم و ازش جداشدم .. واقعا اروم شده بودم ..
نمیدونم .. این ارامش به خاطر آ*غ*و*شش بود .. یا اعتمادی که بهم کرده بود ..
یا شاید هر دو ..
با تمام وجودم ازش ممنون بودم .. چیزی نداشتم که شایسته ی تشکر باشه ..
فقط تونستم یه ل*بخند بزنم و با همه ی حس قدرشناسیم نگاهش کنم ..
بهنودم بعد از این که چند ثانیه بهم نگاه کرد .. زیر ل*ب زمزمه کرد .. "برو "
و همه ی وجود من فریاد شد .. "چشم "
قبل از وارد شدن به سالن .. وارد سرویس بهداشتی توی راهرو شدم و سر وسامانی به صورتم دادم .. سیاهی های اطراف چشمام و پاک کردم .. ولی برای اینکه قرمزی چشمام معلوم نباشه .. به اتاق مریم رفتم و ارایشم و ترمیم کردم ..
ل*باس هام و پوشیدم و وارد سالن شدم ..
مریم با دیدنم به سمتم اومد و پرسید :چی شده ؟! کجا میخوای بری ؟!
_ دارم میرم خونه .. حالم خوب نیست .. همتا هم فردا مسابقه داره ..
مریم _ هنوز شام نخوردین ..
_ مرسی مریمی .. نمیتونم بمونم .. فقط یه خواهش خودت از پدر و مادر عذرخواهی کن .. دیدم سرشون شلوغه جلو نرفتم ..
مریم _ باشه .. صبح میام دنبالتون ..
_ نمیخواد خودمون میریم .. تو خسته ای .. فردا شب بیا .. باشه ؟!
مریم _ باشه برو ..
به سمت رعنا اینا رفتم .. همراز و توی ب*غ*ل رعنا بود و داشت به بابک میخندید .. همتا هم کنار مینو جون و حاج خانم نشسته بود ..
عذر خواهی کردم و همون حرف ها رو براشون تکرار کردم ..
با رعنا هم خداحافظی کردم .. میخواست همراهم بیاد ولی نذاشتم .. اون الان باید در کنار بابک میبود .. تنهایی من هیچ ربطی به اون ها نداشت ..
پیمانم بدون هیچ حرفی با ل*بخند از جمع خداحافظی کرد .. به سمت خروجی سالن رفتیم .. منم سرخوش از اینکه چیزی ازم نپرسید و منو با این کارش بیشتر شرمنده ی خودش کرد ..
سودابه جون و اقای جعفری رو دیدم که مشغول صحبت با اقوام بودن ..
romangram.com | @romangram_com