#کوه_پنهان_پارت_170
ایستاده بود و بار تهمت دوست نداشتن را به دوش میکشید ..
محتاطانه زمزمه کرد : منکه دوستش دارم ..
دلش فریاد زد ..
من همسرم و دوست دارم .. نمیدونم از کی .. ولی دوستش دارم ..
نمیدونم چطوری ولی دوستش دارم .. حتی بیشتر از جونم ..
میخواست فریاد بزند سارا مال اوست ..
اوست که اکنون سکاندار این زندگیست .. او ناخداست در دریای پر تلاطم زندگی ..
دلش میخواست توانایی زور گفتن داشت .. دلش میخواست بتواند عقاید مربوط به ذهن باز را سرکوب کند .. و عربده کشان سارایش را به دست اورد ..
اما همه ی فریاد دلش ناله شد ....
چرا تا حالا نفهمیده بودم که اونم میتونه عاشق باشه ..
چرا نفهمیدم همه ی دلیلش برای رد کردن خاستگار های رنگارنگش من نیستم .. اون منتظر عشقشه ..
چرا فکر کردم که هیچ وقت از دستش نمیدم ..
چرا ؟!!!
چون فقط اسم من توی شناسنامه اش ..
اما قل*بش که برای من نیست ..
سارا برگشت و با دیدن بهنود تیره ی پشتش لرزید .. با دیدن نگاهش شکست ..
تصور دیده شدنش در اون حالت توسط بهنود عذابش را بیشتر میکرد..
با همه ی وجودش نالید ..
خدااااااایااااا !!!!
با دیدن صورت پر از درد بهنود .. نالید .
سارا _ به خدا من .. من نمیدونستم اون .. اون .. اینجاست .. نمیدونستم ..
اون یه دفعه .. من نفهمیدم .. یه دفعه بود ..
درد گلویش بیشتر شده بود .. نفسش در سینه اش حبس شد ..
اما با دیدن دستای باز بهنود .. که برای در آ*غ*و*ش کشیدنش باز شده بود ..
همه ی دردش را به آ*غ*و*ش او سپرد ..
و گذاشت اشکانش سینه ی پر از درد بهنود را خیس کند ..
وعضله های منقبض از خشم بهنود بازوانش را در بربگیرد ..
سارا نمیخواست از آ*غ*و*شش بیرون بیاید ..
romangram.com | @romangram_com