#کوه_پنهان_پارت_169
با کشیده ای که به گوش مهدی خواباند غرید ..
سارا _ خیلی اشغالی ..
_خیلی پستی .. خیلی .. میفهمی ..
_حالم ازت بهم میخوره ....
لرزش صدایش دل سنگ را اب میکرد .. او که مهدی بود و اسیر عشق .
_اره من نیاز دارم ........
_اره من شوهرم دوستم نداره .....
ضجه زد .. صدایش ارام شده بود .. گفتنش هم باعث عذابش بود
_ از من خوشش نمیاد .. بهم توجه نمیکنه .. براش مهم نیستم .
اره مهمه که منم نیاز دارم .. که بهم توجه کنن .. که برای کسی مهم باشم .
اما حالم بهم میخوره از مردایی مثل تو که بهم توجه میکنن ..
متنفرم از اینکه برای مردایی امثال تو مهم باشم .. مورد توجه باشم ..
میفهمی .. حالم از امثال تو بهم میخوره .. متنفرم ازت میفهمی ..
این همه سال نذاشتم دست هیچ اشغالی بهم بخوره .. ولی توی ک*ث*ا*ف*ت ....
حالم ازت بهم میخوره مهدی .. دیگه حاضر نیستم ببینمت .
در حالی که صورتش از اشک خیس بود .. به مهدی چشم دوخته بود و فریاد تنفر سر داده بود ..
مهدی با این کارش سارا را شکسته بود ..
اما فقط خدا میدانست که هرگز از روی ه*و*س و غریزه اینکار را نکرده بود .
او فقط فرمان قل*بش را اجرا کرده بود .. هرگز شکستن سارا را نمیخواست .
ولی ناخواسته به جای نزدیک شدن به سارایش ، او را دور کرده بود .. دوری که شاید حتی دیگر وصالی نداشت ..
حتی فکر کردن به جدایی هم کمرش را خم کرد .. زانوانش سست شد و به گل نشست .
از سوی دیگر هم مردی در تاریکی ایستاده بود ..
ایستاده بود اتش خشمش را با فشردن مشتش خاموش میکرد ..
میخواست برود و کسی را که به سارایش تعرض کرده بود را بکشد ..
انقدر خشمگین بود که ان مرد را زیر پاهایش له کند .. اما نرفت ایستاد .. قل*بش سوخت .. ولی ایستاد .. سارایش حق انتخاب داشت .. همانطور که او داشت .
درد بی اعتمادی همسرش را به جان میخرید .. درد از دست دادن عشقش در مقابل چشمانش را ..
تیره ی پشتش لرزید .. درد از دست دادن سارایش زیاد بود و از توانش خارج .
romangram.com | @romangram_com