#کوه_پنهان_پارت_168

اما با همان درد نالید ..

_ چرا ؟!! اون که توجهی بهت نداره .. اونکه دوست نداره .. سارا میدونم میخواد ازت جداشه .. سارا میدونم همه ی این کاراش نمایشِ .. پس چرا پسم میزنی ؟!!

چرا بهم فرصت نمیدی ؟! لعنتی !!

من صبر میکنم .. تا هر وقت که تو بخوای صبر میکنم .. فقط ولم نکن .. نگاهتو ازم دریغ نکن .. من میمیرم .

سارا هم خسته از این جدال عقل و دل زمزمه کرد ..

_ کبوتر با کبوتر .. باز با باز .

تو باید با هم جنست باشی .. من هم جنست نیستم .. یعنی اون موقع ام که فکر میکردم .. هم جنستم .. نبودم ..

من الان فقط یه مادرم .. چه با شوهر چه بی شوهر ..





مهدی کلافه شده بود .. این را با کشیدن دستانش میان انبود موهای بلند و سیاهش نشان میداد ..

با لحنی شاکی از تصمیم سارا گفت ..

مهدی _ تا کی سارا ؟! تاکی میخوای تنها زندگی کنی .. بچه های تو به پدرم نیاز دارن .. خودت میدونی همتا چقدر برام عزیز ِ .. قول شرف میدم به همون اندازه هم همرازت برام عزیز باشه .. و پدری کنم در حقشون ..

بهم فرصت بده ..

سارا دلش فریاد میزد .. قبول کند ..

مگر چه میخواست در این دنیا .. خودش هم میدانست مهدی را داشتن ارزویش بوده .. اما همه ی حسش را فقط با یه پوزخند صدا دار نشان داد ..

سارا _ تو خیلی جوون تر از اینی که بخوای بچه های کسی دیگر رو بزرگ کنی .. تو باید ارزوهای ریز و درشت پدر و مادرت و براورده کنی ..

در حالی که به چشمان ملتمس مهدی ل*بخند میزد .. با بغض درد داری ادامه داد ..

_ من به درد تو نمیخورم ..

مهدی دیگر به انتهای خط رسیده بود .. دیگر طغیان کرده بود ..

مهدی _ پس خودت چی .. مگه تو نیاز نداری .. پس کی باید نیازهای خودت و براورده کنه .. من نمیذارم دست کسی بهت برسه .. اینو تو گوشت فرو کن ..

سارا فقط اندیشید .. او زورگوی خوبیست ..

و بدون توجه به او برگشت که برود از ان جهنم احساس ..

مهدی هم از این بی توجهی کفری شد و به سمتش یورش برد .. بازوانش را کشید و او را به درخت تکیه داد و بلادرنگ ل*بانش را بر روی ل*ب های از ترس سفید شده ی سارا گذاشت ..

سارا اما شوکه از حرکت مهدی فقط به چشمان او که بسته شده بود و برخورد ل*ب داغ مهدی با ل*ب های یخ بسته ی خودش توجه داشت ..

ل*ذ*ت نبرد .. بلکه حقارت را با بند بند وجودش حس میکرد..

حسی که نفس کشیدن را برای سنگین تر میکرد .. و او هیچ کاری نمیتوانست بکند ..

مهدی هم گویی نفس کم اورده باشد .. مکثی کرد که همان برای به خود امدن سارا کافی بود ..

romangram.com | @romangram_com