#کوه_پنهان_پارت_167
یه احمقِ کوچولو که از وجود عشقش خبر نداشت ..
یه احمق که نمیفهمید ..
نمیفهمید چرا ؟؟!!!.........
چرا وقتی سارا رو نمیبینه کلافه است ..
یه احمق که نمیفهمید چرا قل*بش با ندیدن سارا میتپه ..
چرا با دیدنش اروم و طغیان نمیکنه ..
سارا من نمیفهمیدم .. نمخواستم ازارت بدم .. قسم میخورم ...
فقط نمیفهمیدم ......
سارا من یه بچه بودم .. که ارزوی ادامه ی تحصیل توی یه کشور اروپایی و داشت . فکر میکرد همه ی هدفش اونه ..
وقتی رفتم فهمیدم .. حتی موقع خداحافظیم نفهمیدم که چرا قل*بم بیتابه .. چرا میخواد از سینه م بزنه بیرونه ..
وقتی فهمیدم که بعد از یه هفته مریضی صدات و شنیدم .. وقتی که با دیدن عکسات قل*بم بی تابی میکرد .. وقتی همه ی اعضای بدنم تورو فریاد میزد ..
سارا من اون موقع فهمیدم که میپرستمت .. که تورو با همه ی وجودم میخوام ..
اما مثل یه احمق به همون اندازه که به عشقم به تو مطمئن شدم .. به عشق تو هم به خودم مطمئن بودم ..
سارا خریت کردم .. سارا به عشقت قسم خریت کردم ..
سارای قشنگم به خاطر خریتم تنبیهم نکن .. دیگه بدون تو نمیتونم ..
قل*ب سارا هم به تکاپو افتاده بود .. میخواست از سینه اش بیرون بیاد .. سینه ی سارا برایش کوچک بود .. اخر عاشق بود و پر و بالش برای عشقش باز ..
نیاز به باند برای پرواز داشت .. پرواز به سمت مقصدش .. به سمت معشوقش ..
اما ناتوان تر از ان بود که بتواند سینه اش را بشکافد .. عقل هم کمکی به او نمیکرد ..
سارا _ اره من عاشقت بودم .. عاشق نگاهت .. عاشق صدات .. عاشق مهربونیات .. غیرتت .. حمایتات .. با یاد نگاهت چشمام و میبستم .. و به عشق دیدنت بیدار میشدم.
اما اون موقع فقط یه دختر بودم .. یه دختر که بیشترین مسئولیتش عمه بودنش بود ..
اما الان یه زنم .. یه زن شوهردار که مادرم هست .. مادر دوتا بچه ..
حالا دیگه عاشق نیستم .. حالا دیگه به یاد نگاهت چشمام و نمیبندم .. بیدار نمیشم .
مهدی هم همه ی یأسش را فریاد زد ..
_ لعنتی میدونم دوستم داری .. اگه نداشتی نگاهتو ازم نمیگرفتی .. لعنتی چرا سنگ مردی و به سینه میزنی که احساسی بهش نداری ..
سارا هم غرورش را فریاد زد ..
_ چرا دوستش دارم .. شوهرم و دوست دارم .. میفهمی .. دوست دارم .. بهش خ*ی*ا*ن*ت نمیکنم .. حتی به قل*بم هم اجازه خ*ی*ا*ن*ت نمیدم .
مهدی سوزش تیر حسادت را حس کرد .. درد از دست دادن را ..
romangram.com | @romangram_com