#کوه_پنهان_پارت_166
سارا _ اون شوهرمنه .. و همین طور پدر بچه ام .
مهدی به وضوح دید که چه ضربه ای بر روح سارایش وارد کرده . .. از سوزش قل*بش فهمید. وقتی که برق اشک را در چشمان سارایش دید..
و برای بار هزارم در این چند روز بر خود لعنت فرستاد ..
مهدی _ سارا چرا داری به رابطه ای که پایدار نیست اصرار میکنی .. سارا اون احمق تو رو نمیخواد .. چرا ازش جانبداری میکنی .
اما من.......
من هنوزم دوست دارم
دلش لرزید از جادوی نهفته در این کلمات .....
چقدر ارزوی شنیدن این جمله را داشت ..
چقدر به امید شنیدن این جمله شب ها را به صبح رساندید ..
حالا در اینجا جایی که نمیخواست بشنود .. شنید ...
اعتراف قشنگی که حسرتش را داشت .. شنید ..
اما دیگر دیر بود .. خیلی دیر ..
دیر بود به وسعت همه ی ثانیه های انتظار .
مهدی هم دید .. پوزخند سارا را دید ..
اما باید تلاش میکرد .. نمیتوانست شکست خورده ی این میدان باشد .
مهدی _ سارا میدونم که توهم منو دوست داشتی ...
و با کمی مکث فعلی را که خود نیز به ان شک داشت را بیان کرد .
و داری !!!
ضعف همه ی وجودش را گرفت .. فکر کردن به اینکه او دانسته نابودش کرده هم ازارش داد .. درد داشت ..
دردی که باعث شد همه ی غرورش را فریاد کند .
سارا _ پس میدونستی و ولم کردی .. مثل یه اشغال !!
میدونستی دارم تو اتیش نداشتنت میسوزم و ولم کردی ..
نابودم کردی ..
حالا دیگه چی میخوای از جونم ؟!
با صدای پر از بغض نالید ...
_ غرورت هنوز ارضاع نشده .. یا شاید از اینکه کامل نابودم نکردی مطمئن نیستی ؟! هااااان ؟!
مهدی بهت زده از خروش سارا نالید ..
مهدی _ من فقط یه احمق بودم .. سارا ..
romangram.com | @romangram_com