#کوه_پنهان_پارت_165


جزییاتش را از بحر بود ..

حتی با گذشت سال ها ندیدن .

خواست برگردد که با صدایش متوقف شد ..

مهدی _ سارا بیا اینجا باید باهات حرف بزنم ..

سعی کرده بود کلماتش دستوری نباشد .. اما نمیدانست دستوری ادا کردن کلمات عضو لاینفک لحنش بود ..

و این را سارا بهتر از هر کسی میدانست .. حتی تلاش نهفته در تغییرش را ..

سارا اما نمیخواست .. باید میرفت ..

حالا دیگر فهمیده بود که نقشه کشاندن سارا به حیاط از جانب مهدی بوده است و برای همتایش اتفاقی نیوفتاده .. برای همین از ته دل خدایش را شاکر بود ..

برگشته بود که از انجا بگریزد .. که بازویش توسط مهدی کشیده شد ..

مهدی هم از گریز سارا با خبر بود .. اما نمیخواست این فرصت را از دست بدهد ..

میخواست با سارا حرف بزند .. تمام دردسر این مهمانی را به عشق دیدن سارایش پذیرفته بود .. حالا هرگز حاضر نبود فرصتش را از دست دهد ..

حتی به قیمت استفاده از جبر !!!

مهدی _ سارا .. بمون .. باید باهات حرف بزنم.

سارا _ نمیتونم باید برم .. حتما میدونی که صورت خوشی نداره .. من با تو اینجا دیده بشم ..

برروی اینجایش تاکید کرد .. اما کوچکترین تاثیری بر روی مهدی نداشت .

مهدی _ من به هیچ کس اهمیتی نمیدم .

سارا تمام حرصش را در کلامش ریخت ..

سارا _ اما برای من اهمیت داره .. فراموش نکردی که من یه زن شوهر دارم که الان باید اون داخل در کنار شوهرش نشسته باشه .. میفهمی ؟!!!!

مهدی نمیفهمید .. نمیخواست که بفهمد .

با چشمانی حسرت بار به سارایش نگاه کرد .. هیچ وقت فکر نمیکرد که حتی او را از دست بدهد ..

که حالا در حضورش از کس دیگری با عنوان شوهر صحبت کند ..

مهدی _ خودت خوب میدونی که برای اون اهمیتی نداری ..

سارا حس کرد قل*بش تیر کشید .. میدانست واقعیت چیست ؟!

اما شنیدن واقعیت از زبان کسی که نباید ، زجراورتر از توان سارای زودرنج بود ..

فراتر از توانش بود ..

اما سارا به همان اندازه که حساس بود .. مغرور هم بود ..

تکیه اش را به تک درخت حاضر داد .. با وجود بغضی که در گلویش بود گفت ..


romangram.com | @romangram_com