#کوه_پنهان_پارت_164
_ نه ! خیلی وقته که نمیر*ق*صم ..
بهنود _ یعنی قبلا میر*ق*صیدی ؟!
خنده ی صداداری کردم ..
_ اووهوم .. خیلی .. اونم هماهنگ با اشکان !!
بهنود _ واقعا ؟! فکر کردم چون بلد نیستی .. نمیر*ق*صی !!
_ اینقدری بلد هستم که باعث خجالتم نشه !
و با صداقت اضافه کردم .
_ ولی خوب خیلی وقته نر*ق*صیدم .. شاید واقعا دیگه بلد نباشم . ال*بته چرا یه دفعه عروسی روفیا خواهر رعنا ر*ق*صیدم .. بد نبود ..
بهنود _ میشه دلیلشو بگی ..
نفس عمیقی کشیدم ..
_ خوب دلیل که زیاد دارم .. اما مهمترینش اینه هر وقت میر*ق*صم یاد اشکان ازارم میده.. و یه دلیل دیگه اش هم اینکه وقتی میر*ق*صی توجه خیلیا بهت جل*ب میشه .. من اینو نمیخوام .
بهنود _ پس چرا عروسی روفیا ر*ق*صیدی ؟!
لحنش دلخور بود .. حتما توقع داشت الان برم باهاش تانگو بر*ق*صم .
خندیدم..
_ خوب اونجا اگه نمیر*ق*صیدم .. جل*ب توجه میکرد .
کنجکاو شد .. ادامه دادم .
_ همش تقصیر این مریم مارمولکِ .. میخواستم برم اب بخورم .. اومدم از کنار جمعیت ر*ق*صنده رد بشم .. که یهو دستم کشیده شد و مریم منو کشید وسط ..
بلند خندید..
بهنود _ امان از دست شما دخترا !!
کمی که حرف زدیم .. وبرای اینکه پیمان تنها بود رفتیم داخل سالن ...
تازه برگشته بودیم به سالن که یکی از بچه ها به سمتم اومد و گفت که همتا توی حیاط خورده زمین .. گریه میکنه ..
منم همراز به بهنود سپرده مو رفتم ببینم همتا کجاست ؟
همیشه همین گونه بود .. با هر بار زمین خوردن فرزندانش .. انگار خودش زمین میخورد .. و سوزش زخم را در بدنش حس میکرد ..
گویی انها همزادش بودند ..
با دلهره و بغض به سمت حیاط بزرگ جعفری ها رفت .. در بین ماشین های پارک شده به دنبال همتا گشت و صدایش زد .. ولی صدایی نشنید ..
به سمت تک درخت حیاط رفت و از چیزی که دید شوکه شد ..
سایه ی مردی را دید که شناختنش برایش کار سختی نبود ..
به مدد چشم انتظاری های زیاد و گشتن با چشم میان جمعیت ها ..
romangram.com | @romangram_com