#کوه_پنهان_پارت_163


کاش نمیاوردمشون و به سوری جون میسپردم ازشون مراقبت کنه .. فکر نمیکردم مراسم ر*ق*ص هم داشته باشن ..

بچه ها میخواستن توی حیاط بازی کنن .. همتا هم ازم اجازه خواست که همراهشون بره .. با کلی شرط و شروط بهش اجازه دادم ..

همین که برگشتم تا کنار بقیه برگردم با مهدی چشم تو چشم شدم ..

بازم دل لعنتیم لرزید .. مویه سرداد..

توی این مدت همیشه سنگینی ِ نگاهشو حس میکردم ولی هیچ وقت بهش نگاه نکردم .. نباید میذاشتم چشمام چیزی و نشون بده ..

سریع نگاهم و ازش گرفتم و سعی کردم بدون توجه بهش از کنارش عبور کنم که صدام کرد ..

ایستادم .. ولی نگاهش نکردم ..

_ بله ؟!

مهدی _ سارا باید باهات حرف بزنم .. همین الان !!

_ متاسفم الان نمیتونم .. میبینی که همراز داره گریه میکنه ..

مهدی _ نشنیدی چی گفتم .. همین حالا !!

یه پوزخند زدم ..

شاید یه روزی .. یه جایی ...

عاشق همین تحکم کلامش شدم ..

شاید یه زمانی اقتدار صداش منو به عرش میبرد ..

ولی حالا دیگه نه ! دیگه نمیذارم دلم هر جا که میخواد منو ببره .

بدون اینکه جواب شو بدم اروم و اهسته از کنارش گذشتم ..

همون طور که یه روزی اون اروم و اهسته از کنارم گذشت .

به تراس پناه بردم ..

هم خودم به هوای ازاد نیاز داشتم هم همرازم ..

مهدی خواست دنبالم بیاد که با دیدن بهنود که به طرفم میومد منصرف شد و مسیرش و عوض کرد ..

وارد تراس که شدم .. هوای ازاد و بلعیدم ..

همرازم اروم شد .. با حس نفس کشیدن کسی پشتم حدس زدم که بهنود هم وارد تراس شده ..

و با شنیدن صداش مطمئن شدم ..

بهنود _ تو نمیخوای بر*ق*صی ؟! با کمی مکث اضافه کرد .. با شوهرت ؟!

_ نه !

بهنود _ چرا ؟! یعنی هیچ وقت نمیر*ق*صی ؟!


romangram.com | @romangram_com