#کوه_پنهان_پارت_162
و به پیمان که ساکت ایستاده بود و با ل*بخند به بقیه نگاه میکرد اشاره کرد و رو به من پرسید :
ایشونم برادر شوهرته دخترم ؟!
پیمان _ پیمان هستم اقای جمالی .. پسر خاله ی بهنود ..
پیمان و بهنود به سمت اقای جمالی و بابک رفتن و کنارشون نشستن ..
منو رعنا هم کنار حاج خانم و مینو جون نشستیم ..
اما برخلاف انتظارم حاج خانم با ل*بخند نگاهم کرد و گفت :
_ وای مادر به چشم پسری چه خوشکله شوهرت .. واقعا بهم میاین .. صد الله اکبر .. خخنده م گرفته بود
توی دلم گفتم .. حاج خانم اتفاقا چون خیلی بهم میایم به سلامتی همین روزا از هم جدا شیم .
_ ممنون .. لطف دارین .
حاج خانم _ رعنا جان مادر برو به این خانمه توی اشپزخونه داره کار میکنه بگو یه اسفند برای بچه هام دود کنه .. میترسم چشم بخورن .. همه نگاهاشون دنبال ایناست ..
رعنا هم با یه به روی چشم بلند شد و برای انجام وظیفه محول شده بهش رفت ..
_ دیگه دارین اغراق میکنین حاج خانم .. اینطورام نیست .
مینو جون _ درست میگن .. نگاهشون کن چطوری نگات میکنن .
راست میگفتن خیلی از نگاه ها به من بود .. اما نه به خاطر تفاهم منو بهنود در زیبایی .. بلکه به خاطر دیده شدن من در کنار یه مرد بود . اما با یه ل*بخند به حاج خانم ، اجازه دادم که همین فکر و بکنه ..
تازه کمی احساس ارامش میکردم و شربت ال*بالویی و یکی از خدمتکارا اورده بود و با ل*ذ*ت میخورم که با جمله ی حاج خانم کوفتم شد
حاج خانم _ پاشو مادر ، پاشو برو شوهرت وصدا کن بیاد اینجا که هم من باهاش دو کلوم صحبت کنم .. هم تو از دست نگاه های دخترای مجلس حفظش کنی ..
دوباره غم عالم به دلم نشست .. حاج خانم امروز حتما باید مارو ارشاد میکرد ..
با چشمام به بهنود که نگاهش به من بود و ل*بخند میزد اشاره کردم که به سمتمون بیاد ..
اونم با یه عذرخواهی از جمع به سرعت سمتم اومد ..
حاج خانم هم با دیدنش .. از تعریف کم نذاشت .. و خاطرات و نصایحشو ازمون دریغ نکرد ..
جال*ب اینجا بود که بهنود در تمام مدت صحبت حاج خانم با دقت گوش میداد و با تکون های سرش تایید میکرد .. و گاهی هم به من نگاه میکرد و ل*بخند میزد..
اولش فکر میکردم که اصلا گوش نمیده و الکی سر تکون میده .. اما وقتی لابه لای صحبت های حاج خانم حرفی در تایید حرف هاش میزد .. چشمام از تعجب گشاد میشد و فکم با زمین مماس !!!
و هر لحظه منو بیشتر به این واقعیت نزدیک میکرد که جزء ناشناخته هاست ..
همچنان در حال تحلیل رفتار بهنود با حاج خانم بودم که صدای اهنگ بلند شد .. سریع بلند شدم و به سمت بچه ها رفتم .. میدونستم همراز با صدای بلند اهنگ گریه میکنه ..
حدسم درست بود .. همراز در حال گریه و همتا هم در حال اروم کردنش بود ..
ب*غ*لش کردم .. تا اروم بشه .. سرشو توی گردنم مخفی کرد به هق هق افتاد ..
romangram.com | @romangram_com